اخبار حوادث tag:http://akhbarehavades.mihanblog.com 2018-12-08T05:18:54+01:00 mihanblog.com با شروین خلوت کرده بودم که ناگهان سایه برادرم را بالای سرم دیدم و..... 2017-06-30T02:15:05+01:00 2017-06-30T02:15:05+01:00 tag:http://akhbarehavades.mihanblog.com/post/95 اخبار حوادث دخترجوان وقتی از فرمانروایی های برادر نوجوانش خسته شد از خانه شلن فرار کرد و...برادرم از من کوچکـــــتر است اما آنقدر اختیار به او داده‌اند که حتی پدر و مادرم هم بدون اجازه‌اش کاری نمی‌کنند. فضای خانه برایم غیرقابل تحمل است. برای فرار از همین شرایط هم با کلی التماس از پدرم و پنهان از برادرم سر کار رفتم. اما...نامش «شیرین» بود. این را در فرمی که همراهش آورده بود نوشته بود. مضطرب و نگران به نظرمی رسید. با اینکه در اتاق بسته بود و بجز من و خودش کسی آنجا نبود اما مدام با نگاه‌های هراسانش همه جا را م

دخترجوان وقتی از فرمانروایی های برادر نوجوانش خسته شد از خانه شلن فرار کرد و...

برادرم از من کوچکـــــتر است اما آنقدر اختیار به او داده‌اند که حتی پدر و مادرم هم بدون اجازه‌اش کاری نمی‌کنند. فضای خانه برایم غیرقابل تحمل است. برای فرار از همین شرایط هم با کلی التماس از پدرم و پنهان از برادرم سر کار رفتم. اما...


نامش «شیرین» بود. این را در فرمی که همراهش آورده بود نوشته بود. مضطرب و نگران به نظرمی رسید. با اینکه در اتاق بسته بود و بجز من و خودش کسی آنجا نبود اما مدام با نگاه‌های هراسانش همه جا را می‌پایید. به او اطمینان دادم که آنجا کسی مزاحمش نمی‌شود. کمی به حرف هایم گوش داد و با اندکی مکث شروع به صحبت کرد: «از وقتی دیپلم گرفته‌ام کارم شده خانه نشینی و چشم به در دوختن تا اینکه خواستگاری زنگ خانه را بزند و مرا به خانه بخت ببرد، اما خب در این چند سال هر کسی که آمد یا من نخواستم یا برادر کوچکترم به جای پدرم او را رد کرد. بیکاری، عذابم می‌داد و از همه بدتر رفتارهای برادرم بود. او به جای من تصمیم می‌گرفت، فکر می‌کرد و خروج من از خانه بدون اجازه او ممکن نبود. پدرم یک بار هم دست روی من بلند نکرده اما برادرم...

بدبختی من این است که پدر و مادرم هم از او حساب می‌برند یا به قول خودشان احترامش را نگه می‌دارند. این شرایط هر روز برایم آزاردهنده‌تر می‌شد. با خودم فکر کردم شاید اگر سرکار بروم کمی مشغول شده و ذهنم آزاد شود. به همین دلیل با کلی التماس و خواهش از پدرم موافقت او را گرفتم اما تنها به این شرط که برادرم متوجه نشود.بالاخره با کلی این در و آن در زدن توانستم در شرکتی به عنوان بازاریاباستخدام شوم. حقوقش زیاد نبود درعین حال کار پردردسری بود اما همین که مجبور نبودم از صبح تا بعدازظهر در و دیوار خانه را نگاه کنم برایم کافی بود.به همین خاطر انگیزه زیادی داشتم و با جان و دل کار می‌کردم.

همه چیز خیلی خوب بود. تا اینکه با شروین آشنا شدم. او دانشجو بود و یک سال از من بزرگتر. اما پسر خوب و قابل اعتمادی بود. کم کم رابطه‌مان نزدیک تر شد و بجز قرارهای تلفنی با هم بیرون هم می‌رفتیم. آنقدر به این رابطه وابسته شده بودم که روز و شبم در خیال زندگی رؤیایی با شروین خلاصه می‌شد، اما باز هم برادرم همه چیز را به هم زد! یک روز که با شروین در خیابان قدم می‌زدم ناگهان برادرم جلوی ما ظاهر شد. نمی‌توانم حالم را توصیف کنم. خشکم زده بود. نه می‌توانستم فرار کنم و نه قدرت حرف زدن داشتم. دیگر نمی‌دانم چه شد. فقط فحش و مشت و لگد بود که روی سرم آوار شد. بعد هم با کلی آبروریزی مرا به خانه کشاند و در اتاقم زندانی‌ام کرد. آنقدر که از پدر و مادرم عصبانی هستم از برادرم نیستم. او نوجوان است و آنقدر به او پر و بال داده‌اند که حتی پدرم هم جرأت نه گفتن به او را ندارد. وقتی این اتفاق افتاد و فهمیدم هیچ‌کس در خانه برای من ارزشی قائل نیست تصمیم‌ام را گرفتم و از خانه فرار کردم.حالاهم نمی‌دانم کجا بروم اما دیگر حاضر نیستم به خانه جهنمی برگردم. خواهش می‌کنم کمکم کنید...

]]>
به زنم گفتم به ماموریت می روم اما با نگار دوست صمیمی اش به کیش رفتم و... 2017-06-23T23:49:12+01:00 2017-06-23T23:49:12+01:00 tag:http://akhbarehavades.mihanblog.com/post/94 اخبار حوادث برق نگاه نگار منجر به فروپاشی زندگی مرد 40 ساله شد.گروه حوادث Accidents رکنا، مردی 40 ساله با حالتی آشفته وارد اتاق مشاوره شد در خصوص علت مراجعه اش گفت: من همسرم را خیلی دوست دارم، اما نمی دانم چرا این کار را کردم و چطور شد که فریب نگاه آن دختر را خوردم و به طرفش رفتم اما حالا از اشتباهی کردم پشیمانم و  می خواهم جبران کنم. اما همسرم به هیچ وجه حاضر نیست دوباره با من زندگی کند.او ادامه داد: تقریباً یک ماه پیش بود که یکی از دوستان همسرم ما را به میهمانی دعوت کرده بود من و همسرم هم د

برق نگاه نگار منجر به فروپاشی زندگی مرد 40 ساله شد.

گروه حوادث Accidents رکنا، مردی 40 ساله با حالتی آشفته وارد اتاق مشاوره شد در خصوص علت مراجعه اش گفت: من همسرم را خیلی دوست دارم، اما نمی دانم چرا این کار را کردم و چطور شد که فریب نگاه آن دختر را خوردم و به طرفش رفتم اما حالا از اشتباهی کردم پشیمانم و  می خواهم جبران کنم. اما همسرم به هیچ وجه حاضر نیست دوباره با من زندگی کند.
او ادامه داد: تقریباً یک ماه پیش بود که یکی از دوستان همسرم ما را به میهمانی دعوت کرده بود من و همسرم هم در این میهمانی شرکت کردیم، میهمانی بیشتر شبیه پارتی بود و افراد حاضر هم پوشش و آرایش مناسبی نداشتند، من برای اینکه از آن محیط فاصله بگیرم در راهروی سالن به تابلوی نقاشی خیره شدم چند دقیقه نگذشته بود که ناگهان متوجه نگاه هوس آلود یکی از دوستان همسرم به طرف خودم شدم، برق نگاهش مرا مجذوب خودش کرد، کمی به اطراف خودم نگاه کردم و وقتی دیدم همسرم حواسش به دوستانش است به طرف دوستش رفتم، نگار به من ابراز علاقه کرد و در همان نگاه اول گفت که از من خوشش آمده و می خواهد با من ارتباط داشته باشد و بعد هم شماره تماسش را به من داد، من هم که از همه چیز بی خبر بودم ، شماره را گرفتم و فردای آن روز با خوشحالی به او زنگ زدم و قرار ملاقات گذاشتم، نگار دختر جوان و پرهیجانی بود و کارهائی می کرد که من در تمام سال های زندگی با سوسن انتظار داشتم انجام دهد. 
بعد از چند بار ملاقات با اصرار من با هم به کیش رفتیم و به همسرم گفتم که یک ماموریت کاری برایم پیش آمده است و یک هفته دیگر می آیم، آن یک هفته، شیرین ترین لحظات زندگی عمرم بود اما غافل از اینکه نگار برای من دامی پهن کرده بود تازندگیم را از بپاشد. 
بعد از پایان آن هفته، به خانه رفتم ولی سوسن نبود، خیلی نگران شدم خواستم به جائی زنگ بزنم که کاغذی روی تلفن توجهم را جلب کرد وقتی آن را برداشتم دیدم رویش نوشته، به خاطر خیانتی که به من کردی از تو متنفرم و دیگر نمی خواهم تو را ببینم، من در این 10 سالی که با تو زندگی کردم چه چیزی برایت کم گذاشتم نامرد !!! 
حسابی گیج شده بودم ، نمی دانستم همسرم از کجا باخبر شده بود هرچه به گوشی سوسن زنگ زدم جواب نمی داد، به نگار هم زنگ زدم اما او هم جوابگو نبود تا اینکه با خواهر همسرم تماس گرفتم و از او قضیه را جویا شدم که او همه چیز را برایم تعریف کرد و گفت که نگار ماجرای دوستی من با او همراه با عکس هایی که با هم گرفته ایم را به خواهرش ارسال کرده است. 
نمی دانم چرا نگار این کار و با چه انگیزه ای انجام داده و چرا می خواسته زندگی مرا به هم بزند؟!!! 
حالا فهمیده ام که در چه دامی افتاده بودم و خودم هم خبر نداشتم اما از کرده خودم پشیمانم و می خواهم که همسرم به زندگی برگردد و مرا ببخشد اما به منزل پدرش رفته و مهریه اش را هم به اجرا گذاشته و دیگر حاضر به برگشت به زندگی نیست.

]]>
دام 2 زن برای شوهران صیغه‌ای با فیلم سیاه 2017-06-10T23:47:33+01:00 2017-06-10T23:47:33+01:00 tag:http://akhbarehavades.mihanblog.com/post/93 اخبار حوادث چندی پیش مردی با حضور در پلیس Police فتای استان خراسان‌رضوی از مردی اخاذ شکایت کرد.شاکی به افسر تحقیق گفت: چندی پیش با زنی در تلگرام Telegram آشنا شده و ارتباط دوستی‌مان شکل گرفت. مدتی بعد از  این ارتباط به او علاقه‌مند شدم. موضوع علاقه‌ام را به اوگفتم و بعد او را برای مدتی به عقد موقت خود درآوردم.وی افزود: بعداز چند ماه که زمان ازدواج موقتم به پایان رسید، من به دلیل اختلاف‌هایی که با او پیدا کرده بودم، حاضر به تمدید ازدواج موقتمان نبودم اما او همچنان می‌خواست با ه دام 2 زن برای شوهران صیغه‌ای با فیلم سیاه

چندی پیش مردی با حضور در پلیس Police فتای استان خراسان‌رضوی از مردی اخاذ شکایت کرد.

شاکی به افسر تحقیق گفت: چندی پیش با زنی در تلگرام Telegram آشنا شده و ارتباط دوستی‌مان شکل گرفت. مدتی بعد از  این ارتباط به او علاقه‌مند شدم. موضوع علاقه‌ام را به اوگفتم و بعد او را برای مدتی به عقد موقت خود درآوردم.

وی افزود: بعداز چند ماه که زمان ازدواج موقتم به پایان رسید، من به دلیل اختلاف‌هایی که با او پیدا کرده بودم، حاضر به تمدید ازدواج موقتمان نبودم اما او همچنان می‌خواست با هم زندگی کنیم. بعد از آن ارتباطم به طور کامل با او قطع شد. هفته گذشته از طریق یک شماره تلفن ناشناس در تلگرام فیلم  یک دقیقه‌ای دریافت کردم. با بررسی فیلم متوجه شدم فردی از ارتباط من و همسر صیغه‌ای‌ام فیلمبرداری کرده است. او برای منتشر نشدن این فیلم 1500 میلیون تومان از من درخواست کرد.

با پیگیری ماموران ردپای مردی وکیل را در این پرونده به دست آوردند. با بازداشت این مرد، تحقیقات از او آغاز شد تا این که وی اعتراف کرد در اقدام برای این اخاذی با دو زن همدست بوده است.

متهم 38 ساله به افسر تحقیق گفت: چندی پیش با زنی آشنا شدم و ارتباطمان شکل گرفت. او مرا اغفال کرد تا با او در اخاذی از مردان همدستی کنم. او و زن دیگری که همدستش بود با تهیه فیلم ‌های مخفیانه از رابطه خود با مردان، از آنها اخاذی می‌کردند.

با اعتراف این وکیل، دو زن 30 و 32 ساله که همدستان وی بودند، تحت تعقیب قرار گرفتند و چند روز پیش در عملیات‌های جداگانه پلیسی بازداشت شدند. در تحقیقات از این دو نفر معلوم شد آنها با شناسایی افراد پولدار و سرشناس طرح دوستی ریخته یا به عقد موقت آنها درمی‌آمدند، بعد هم از ارتباط شخصی با آنها به طور مخفیانه فیلمبرداری کرده و با تهدید به انتشارآنها در تلگرام به اخاذی دست می‌زدند.

سرهنگ جواد جهانشیری، رئیس پلیس فتای استان خراسان‌رضوی به جام‌جم گفت: در ادامه تحقیقات معلوم شد متهمان داخل ساعت دیواری خانه‌شان دوربین مداربسته نصب کرده بودند و با این ترفند مخفیانه فیلمبرداری می‌کردند. کارشناسان پلیس فتا با بررسی تجهیزات متهمان، تعدادی فیلم سیاه دیگر کشف کردند

]]>
این 3 مرد را می شناسید؟ / التماس می کردم، رهایم کنید ولی آنان کاری با من کردند که از گفتن آن هم خجالت می کشم + عکس 2017-06-08T00:32:58+01:00 2017-06-08T00:32:58+01:00 tag:http://akhbarehavades.mihanblog.com/post/92 اخبار حوادث فریاد می زدم، التماس می کردم، خودم را به دست و پاهایشان می انداختم، می گفتم فرزند کوچکم در خانه انتظار مرا می کشد، رهایم کنید، هر چقدر پول بخواهید می دهم اما از نگاه کردن به چشم های هوس آلود آنان وحشت داشتم، هیچ کسی در آن تاریکی شب، صدای ضجه های یک مادر را نمی شنید تا این که تیغه چاقو دیگر نفسم را برید، از شدت ترس می لرزیدم و ... این ها بخشی از اظهارات یکی از قربانیان پرونده «خرچنگ های سیاه» است که با دیدن متهمان دست و پایش به لرزه افتاده بود. هنوز هم وحشت در چهره اش موج می زد، صدای گریه فریاد می زدم، التماس می کردم، خودم را به دست و پاهایشان می انداختم، می گفتم فرزند کوچکم در خانه انتظار مرا می کشد، رهایم کنید، هر چقدر پول بخواهید می دهم اما از نگاه کردن به چشم های هوس آلود آنان وحشت داشتم، هیچ کسی در آن تاریکی شب، صدای ضجه های یک مادر را نمی شنید تا این که تیغه چاقو دیگر نفسم را برید، از شدت ترس می لرزیدم و ...
این 3 مرد را می شناسید؟ / التماس می کردم، رهایم کنید ولی آنان کاری با من کردند که از گفتن آن هم خجالت می کشم + عکس

این ها بخشی از اظهارات یکی از قربانیان پرونده «خرچنگ های سیاه» است که با دیدن متهمان دست و پایش به لرزه افتاده بود. هنوز هم وحشت در چهره اش موج می زد، صدای گریه های سوزناکش همه حاضران را تحت تاثیر قرار داده بود، حتی قربانیان دیگر پرونده نیز با چشمانی اشکبار به سخنان تلخ او گوش می دادند. زن جوان در میان گریه هایش گفت: آن ها آن قدر بی شرم و خشن بودند که پاسخ مرا فقط با «شوکر» می دادند. از ترس همه وجودم به لرزه افتاده بود، سرکرده خرچنگ ها وقتی ترس مرا دید فریاد زد: می خواهی کدام دستت را فلج کنم!! گفتم: شما را به امام حسین(ع) قسم می‌دهم رهایم کنید، نگران فرزند خردسالم هستم! اما ای کاش نام مقدسات را بر زبانم جاری نمی کردم چرا که آن خرچنگ شیطان Evil صفت دهان ناپاکش را به ناسزا گشود و حتی به مقدسات  توهین کرد. همان لحظه از خدا استغفار کردم که چرا موجب شدم چنین حیوان کثیفی به مقدسات من توهین کند!...

زن جوان درحالی که هنوز هم دستانش می لرزید، ادامه داد: دیگر کاری از دستم ساخته نبود چرا که تیغه چاقو را زیر گلویم احساس می کردم، گفتم هر چقدر پول بخواهید به شما می دهم فقط مرا نزد همسر و خانواده ام بی آبرو نکنید!! ولی او بی شرمانه می گفت: من به اندازه هیکل تو پول بارت می کنم و سپس وحشیانه به سمت من حمله ور شد و ...

خودم را پایین انداختم

دختر دانشجویی که با پرت کردن خودش از خودرو «خرچنگ های سیاه» موفق شد از چنگ آنان بگریزد نیز روز گذشته پس از شناسایی متهمان پرونده و در حالی که می گفت نمی دانم این وحشتی که در دلم ایجاد شده به کجا خواهد رسید به تشریح ماجرای فرار Escape خود پرداخت و ادامه داد: وقتی «خرچنگ» 266 ساله در صندلی عقب کنارم نشسته بود و  به طور ناگهانی به سوی من حمله کرد، باورم نمی شد که در چنگ حیوان های شیطان صفت قرار گرفته ام. ترس عجیبی همه وجودم را می لرزاند، در یک لحظه در خودرو را باز کردم و خودم را پایین انداختم، مردم در اطرافم جمع شده بودند که آن ها از محل گریختند. حالا از همه می ترسم! احساس امنیت ندارم و این وحشت و اضطراب همه زوایای زندگی من را تیره کرده است. در فصل امتحانات پایان ترم دانشگاه هستم اما این حادثه Incident تلخ راحتی  و آسایش را از من گرفته است. آن شب وحشتناک در میدان هاشمیه منتظر تاکسی بودم که پراید سفید رنگ در مقابلم توقف کرد و تنها سرنشین آن که یک قطعه اسکناس هزار تومانی در دست داشت وانمود می کرد قصد پیاده شدن دارد. من هم با تلگرام Telegram تلفنم مشغول بودم که در یک لحظه راننده به سرنشین عقب اشاره کرد و او  دهان و گلویم را مانند خرچنگ فشرد و زیر صندلی برد. فریاد زدم و با او درگیر شدم در همین هنگام بود که با دست دیگرم در خودرو را باز و خودم را به بیرون پرت کردم ولی گوشی تلفنم داخل خودرو آن ها افتاد ...

آرم تاکسی را بردار!

زن دیگری که اواخر اردیبهشت در دام خرچنگ های سیاه گرفتار شده بود نیز وحشت زده به بیان تلخ ترین ماجرای زندگی اش پرداخت و گفت: وقتی آرم تاکسی تلفنی را روی پراید دیدم با اطمینان سوار شدم اما در نزدیکی صدمتری فجر ناگهان فردی که در صندلی جلو نشسته بود با توقف خودرو به صندلی عقب آمد و بلافاصله دهانم را گرفت و مرا روی صندلی خواباند او به راننده گفت: آرم تاکسی تلفنی را بردار! من سعی می کردم فریاد بزنم اما او تیغه چاقو را زیر گلویم گذاشت و گفت: فقط کیفت را می‌گیرم! با اشاره به او فهماندم که همه اموالم را می‌دهم، رهایم کنید! ولی آن ها با این بهانه که این جا محل شلوغی است به طرف جاده نیشابور حرکت کردند. وقتی نیت شوم آن ها را فهمیدم گفتم من شوهر دارم، به زندگی ام رحم کنید ولی پاسخم را با شوکر می دادند! آن ها مرا به کارهایی وادار کردند که هر انسان با وجدانی حتی از بیان کردن آن هم شرم دارد و ... دیگر گریه امانش نداد و در حالی که می گفت: هنوز از نگاه کردن به چهره همسرم خجالت می کشم ونتوانسته ام حقیقت را برایش بازگو کنم در عذابم!! چشم به خرچنگ های شیطان صفت دوخت و فریاد زد: می دانید با من چه کردید!!

کابوس های وحشتناک

یکی دیگر از طعمه های «خرچنگ های سیاه» در حالی که عنوان می کرد کابوس های وحشتناک رهایم نمی کنند به تشریح این ماجرای تلخ پرداخت و گفت: وقتی اطراف میدان سپاد راننده پراید سفید مقابلم توقف کرد و من آرم تاکسی تلفنی را دیدم با اعتماد کامل در صندلی عقب نشستم ولی با دیدن جوانی که به عنوان مسافر داخل خودرو بود یک لحظه مکث کردم راننده بلافاصله گفت: چند قدم جلوتر پیاده می شود! اما وقتی راننده حرکت کرد ناگهان مسافر صندلی عقب دهانم را گرفت و سرم را زیر صندلی برد. هر چه تلاش کردم خودم را نجات بدهم نشد! مرا با شوکر زد و چاقو زیر گلویم گذاشت. وقتی عنوان کردم شوهر دارم گفتند کاری می کنیم که شوهرت تو را طلاق بدهد! التماس هایم هیچ فایده ای نداشت، آن ها داخل خودرو مرا وادار به کارهای شرم آوری کردند که بیان آن برایم بسیار تلخ و دشوار است. از آن شب به بعد کابوس های وحشتناک رهایم نمی کنند. هر شب تا صبح بیدارم حتی از قرص های اعصاب و روان استفاده می کنم ولی باز هم به خاطر ترسی که وجودم را فرا گرفته، نمی توانم آرامش داشته باشم! این حیوان های کثیف دوباره مرا به مشهد بازگرداندند و تا ساعت یک بامداد 2 بار از کارت عابر بانکم پول برداشتند اما کاش فقط مالم را می بردند و این گونه مرا نزد خانواده ام شرمگین نمی کردند...

سابقه خبر

 3 متهم اصلی پرونده «خرچنگ های سیاه» که با صدور دستورات ویژه قضایی و با تلاش گسترده کارآگاهان ادارهجنایی  پلیس آگاهی خراسان رضوی در چهاردهم خرداد دستگیر شدند، متهم هستند که زنان و دختران جوان را در پوشش مسافرکشی سوار یک دستگاه پراید هاچ بک سفید رنگ می کردند و پس از سرقت Stealing اموال، آنان را  مورد آزار قرار می دادند.خبر دستگیری اعضای این باند که به «خرچنگ های سیاه» معروف هستند و با نظارت مستقیم سرهنگ «حمید رزمخواه» (رئیس پلیس آگاهی خراسان رضوی) به دام افتاده اند منتشر شد. این پرونده هم اکنون با صدور دستورات ویژه (توسط قاضی Judge حیدری معاون دادستان مشهد) برای کشف زوایای پنهان آن،  در حال رسیدگی است.

شاکیان به پلیس آگاهی بروند

 معاون دادستان مشهد که صبح روز گذشته تا بعدازظهر در پلیس آگاهی خراسان رضوی حضور یافته بود و به روند رسیدگی به پرونده «خرچنگ های سیاه» نظارت می کرد  گفت: طبق دستور قاضی غلامعلی صادقی (دادستان عمومی و انقلاب مشهد) تصاویر بدون پوشش متهمان منتشر شود تا چنانچه زنان و دختران دیگری طعمه متهمان شده اند به پلیس آگاهی مراجعه و شکایت خود را مطرح کنند. قاضی حسن حیدری افزود: با توجه به اهمیت و حساسیت موضوع این پرونده با سرعت و دقت در حال رسیدگی است و همه جوانب این پرونده در نظر گرفته خواهد شد. این مقام با تجربه قضایی تصریح کرد: پرونده هایی که در مراکز مختلف انتظامی و یا شعبه های دیگر دادسرا در این باره مطرح شده بود به یک شعبه خاص ارجاع شده است که بررسی ها در این باره ادامه دارد اما به خاطر این که موضوع پرونده از موارد ویژه است نمی توان اطلاعات بیشتری را عنوان کرد. قاضی حیدری در عین حال گفت: همه افرادی که برای شناسایی و یا طرح شکایت به اداره جنایی پلیس آگاهی خراسان رضوی واقع در منطقه رضاشهر مشهد مراجعه می کنند بدانند که هویت، اظهارات و همه اسناد و مدارک آنان محرمانه است و هیچ کس به این موارد دسترسی نخواهد داشت.

]]>
دختر جوان کرجی مردها را به خانه می برد و ... 2017-06-04T23:57:51+01:00 2017-06-04T23:57:51+01:00 tag:http://akhbarehavades.mihanblog.com/post/91 اخبار حوادث طناز ۱۹ ساله به افسر تحقیق گفت: مدتی است که شیشه مصرف می‌کنم و همین باعث شد خانواده‌ام مرا از خانه طرد کنند. در جریان رفت و آمدم به خانه‌ای که پاتوق معتادان بود، با سه مرد جوان آشنا شدم و تصمیم گرفتیم با تشکیل یک باند از مردان هوسران سرقت و اخاذی کنیم.من به عنوان مسافر سر راه خودروهای مدل بالا و افرادی که به نظر می‌رسید وضع مالی خوبی دارند، قرار می‌گرفتم و  آنها را به خانه اجاره‌ای منتقل می‌کردم. بعد همدستانم آنها را کتک زده، دست و پایشان را می‌بستیم پول و اموالشان را سرقت St

طناز ۱۹ ساله به افسر تحقیق گفت: مدتی است که شیشه مصرف می‌کنم و همین باعث شد خانواده‌ام مرا از خانه طرد کنند. در جریان رفت و آمدم به خانه‌ای که پاتوق معتادان بود، با سه مرد جوان آشنا شدم و تصمیم گرفتیم با تشکیل یک باند از مردان هوسران سرقت و اخاذی کنیم.

من به عنوان مسافر سر راه خودروهای مدل بالا و افرادی که به نظر می‌رسید وضع مالی خوبی دارند، قرار می‌گرفتم و  آنها را به خانه اجاره‌ای منتقل می‌کردم. بعد همدستانم آنها را کتک زده، دست و پایشان را می‌بستیم پول و اموالشان را سرقت Stealing می‌کردیم. با تهیه فیلم‌های سیاه نیز از آنها طی چند مرحله اخاذی کرده‌ایم.

آخرین قربانی که به این خانه کشاندیم، مقاومت کرد. بنابراین با او درگیر شدیم چهار نفری دست و پایش را گرفتیم. من روی سینه‌اش نشستم که حرکت نکند. که در این گیر ودار سرش به لبه دیوار اپن آشپزخانه  خورد و  خون آمد. بعد هم دیگر صدایش خاموش شد و متوجه شدیم مرده است. مانده بودیم با جسد چه کنیم. طعمه دیگرمان شاهد این جنایت Crime بودکه تصمیم داشتیم او را هم بکشیم که ماجرا لو رفت. من هنگام فرار Escapeدر حالی که قمه داشتم، راه خودرویی را سد کرده و با گروگان hostage گرفتن راننده سوار خودرو شدم و فرار کردم.

سرکرده باند افزود: در میانه راه متوجه گشت پلیس Police شدم، از این خودرو پیاده و با سد کردن راه راننده دگیری  فرار کردم. بعد از آن سوار خودروی دیگر شدم که سرانجام ماموران مرا بازداشت کردند.

با اعتراف سرکرده این باند جنایتکار همان شب ماموران در جریان قرار صوری که متهم زن با همدستش گذاشته بود، او را به یکی از محله‌های کرج کشاندند و او بازداشت شد.

این متهم نیز در مواجهه حضوری با طناز به همدستی با او در اخاذی سیاه و سرقت‌های سریالی از مردها و نیز همدستی در قتل Murder یکی از قربانیان اعتراف کرد

]]>
این مرد جوان با فیلمبرداری از میهمانی‌های پنهانی‌ای که همسر و دخترش در آنها شرکت داشتند، به باجگیری‌های میلیونی دست می‌زد. 2017-05-30T05:54:00+01:00 2017-05-30T05:54:00+01:00 tag:http://akhbarehavades.mihanblog.com/post/90 اخبار حوادث به گزارش پرونده ، مردی آشفته خود را به کرمان رساند و ادعا کرد در یک توطئه گرفتار شده و خود نیز بی‌تقصیر نبوده است. این مرد که صدایش می‌لرزید، به افسر بازجو گفت: یک ماه قبل با زنی جوان که دختری ۱۳ ساله دارد، آشنا شدم. وی خود را زنی تنها معرفی کرد و با توجه به شغل پر در‌آمد من سعی کرد خودش را به من نزدیک کند. وی افزود: ابتدا از سر دلسوزی کمک‌هایی کردم، اما این زن جوان اصرار داشت در جای خلوتی من را ببیند. هرچه از پیشنهادش سرباز می‌زدم، نمی‌پذیرفت و بیشتر پافشاری می‌کرد تا اینکه تسلیم شدم. به شرط ای به گزارش پرونده ، مردی آشفته خود را به کرمان رساند و ادعا کرد در یک توطئه گرفتار شده و خود نیز بی‌تقصیر نبوده است. این مرد که صدایش می‌لرزید، به افسر بازجو گفت: یک ماه قبل با زنی جوان که دختری ۱۳ ساله دارد، آشنا شدم. وی خود را زنی تنها معرفی کرد و با توجه به شغل پر در‌آمد من سعی کرد خودش را به من نزدیک کند. وی افزود: ابتدا از سر دلسوزی کمک‌هایی کردم، اما این زن جوان اصرار داشت در جای خلوتی من را ببیند. هرچه از پیشنهادش سرباز می‌زدم، نمی‌پذیرفت و بیشتر پافشاری می‌کرد تا اینکه تسلیم شدم. به شرط اینکه دخترش را همراه خود بیاورد، پذیرفتم. قصدم این بود که این زن نزد دخترش من را قربانی خواسته شوم خود نکند.
 
مادر و دختر به خانه‌ام آمدند و ناگهان رفتارها و گفتارهای عجیبی داشتند. وقتی رفتند از اینکه اتفاق خاصی نیفتاده است، خوشحال بودم، البته به نوع رفتارهای زن جوان حتی دخترش مشکوک شده بودم. آنها بیشتر نقش بازی می‌کردند و مشخص بود در نهایت مراقب رفتارشان هستند.
 
هنوز ساعتی از رفتن آنها نمی‌گذشت که موبایلم زنگ خورد و مردی با صدای خشن و گرفته ادعا کرد فیلمی از من دارد که نشان می‌دهد به همسرم خیانت کرده‌ام و زنی با دختر نوجوانش میهمان خانه‌ام بوده‌اند.
 
از آنجایی که به خودم مطمئن بودم، به وی ناسزا گفتم و خواستم دست از باجگیری بردارد و گفتم که می‌دانم مادر و دختر اجیر شده بوده‌اند، اما وقتی شنیدم می‌خواهد فیلم آن میهمانی را نزد همسرم و حتی بین همکاران پخش کند، با وجود اینکه می‌توانستم رفتارم را توجیه کنم، ترسیدم و پذیرفتم به آن مرد نزدیک ۱۰ میلیون تومان بدهم تا دست از سرم بردارند.
 
این پول به حساب مرد شیاد و همدستانش واریز شد، اما صبح امروز آن مرد باز تماس گرفت و ۱۰ میلیون تومان دیگر خواست. نمی‌خواستم به خاطر گناه ناکرده پولی به کسی باج بدهم، به خاطر همین تصمیم گرفتم پلیس را در جریان قرار دهم. با ادعاهای این مرد پولدار بازپرس ددستور داد مرد باجگیر همراه مادر و دختر شیاد دستگیر شوند.
 
کارآگاهان در این مرحله با دادن آموزش به مرد پولدار توانستند ردی از مرد تماس‌گیرنده به دست ‌آورند و از طریق بررسی‌های بانکی و مخابراتی این مرد را در خانه‌اش محاصره کرده و به دام اندازند.
 
از خانه این مرد باجگیر، نه‌تنها فیلم مربوط به مرد ثروتمند به دست آمد، بلکه ماموران با فیلم‌های دیگری روبه‌رو شدند که در همگی آنها مادر و دختر نوجوانش با ایفای نقش مردان را در تنگنا قرار داده بودند.
 
وقتی در یکی از اتاق‌ها زن جوان و دختر ۱۳ ساله نیز که پنهان شده بودند، دستگیر شدند، تلخ‌ترین بخش این پرونده رقم خورد و مشخص شد مرد باجگیر کسی جز پدر خانواده نیست که همسر و دختر ۱۳ ساله‌اش را وادار به همراهی در دسیسه‌های شیطانی خود کرده است.
 
اعضای این خانواده بازداشت شدند. پدر خانواده در بازجویی‌ها گفت: وقتی ماجرای نقشه‌ام را به همسرم گفتم، با عصبانیت نپذیرفت، حتی تهدید به جدایی کرد، اما بعد با شنیدن وعده زندگی رویایی پذیرفت. شرط ما این بود که خط‌قرمز‌ها رعایت شوند.
 
 
وی افزود: مردان پولدار را من شناسایی می‌کردم و همسرم با ایفای نقش زن تنها و نیازمند با آنان رابطه برقرار می‌کرد. بیشتر این مردان وقتی اصرار همسر و دخترم را به میهمانی در خانه‌شان یا سفر می‌دیدند، نمی‌پذیرفتند که همسرم با ترفندهایی که به او آموزش داده بودم، آنها را مجبور به پذیرفتن می‌کرد و در خانه‌ها یا مسافرت با استفاده از دوربین موبایل به صورت پنهانی فیلمبرداری می‌کرد.
 
زن شیاد نیز گفت: هیچگاه فکر نمی‌کردم در نقش یک شیطان با شوهرم همدستی کنم، اما وسوسه پول، طلا، تفریح و خانه مناسب من را فریب داد و پشیمانم.
دختر ۱۳ ساله که گریه می‌کرد، گفت: من بیشتر مراقب پدر و مادرم بودم و وجود من در امنیت مادرم لازم بود. هر شب با گریه می‌خوابیدم و افسوس می‌خوردم چرا پدر و مادرم نباید سالم زندگی کنند.
کارآگاهان که می‌دیدند این زوج و دختر نوجوان‌شان مردان زیادی را به دام خود کشانده‌اند، به بررسی‌های اطلاعاتی پرداختند و با اعترافات باند شیطانی توانستند بیشتر طعمه‌های‌شان را شناسایی کنند و این مردان که می‌دیدند مشخصات‌شان محرمانه خواهد ماند، پذیرفتند پرده از سرنوشت‌های مشابهی بردارند. یکی از مردان گفت: اصرار خیلی زیاد بود تا اینکه پذیرفتم مادر و دختر را به سفری تفریحی ببرم و همانجا آنها فیلمبرداری کرده بودند و از من ۱۰۰ میلیون تومان باجگیری کردند. باور کنید زندگی‌ام سیاه شده بود و شب‌ها از ترس آبرویم کابوس می‌دیدم.
 
بنابر این گزارش، بررسی‌ها نشان داده است باند خانوادگی باجگیری‌های ۵ میلیونی، ۱۰ میلیونی، ۴۰ میلیونی و حتی ۱۰۰ میلیونی داشته‌اند.

]]>
به زنم گفتم با یک زن قرار دارم تا به خانه بیاورم ، بچه ها را بیرون بفرست! / با آن زن خلوت کرده بودیم که پلیس رسید و ... 2017-05-14T01:40:24+01:00 2017-05-14T01:40:24+01:00 tag:http://akhbarehavades.mihanblog.com/post/89 اخبار حوادث مردی که همسر دوم خود را به قتل Murder رسانده بود ساعاتی پس از ارتکاب جرم و با صدور دستورات ویژه قضایی دستگیر شد و ضمن اعتراف به جنایت هولناک خود گفت: همسرم به پیامک بازی شبانه ام با یک زن غریبه، اعتراض کرد که من هم عصبانی شدم و او را با ضربات چاقو کشتم!! ماجرای این جنایت تکان دهنده از آن جا لو رفت که سپیده دم روز پنجشنبه گذشته، صدای زنگ تلفن قاضی  ویژه قتل عمد به صدا درآمد و ماموران انتظامی وی را در جریان مرگ دلخراش زن 299 ساله ای قرار دادند که بر  اثر وارد آمدن ضربات چاقو به

مردی که همسر دوم خود را به قتل Murder رسانده بود ساعاتی پس از ارتکاب جرم و با صدور دستورات ویژه قضایی دستگیر شد و ضمن اعتراف به جنایت هولناک خود گفت: همسرم به پیامک بازی شبانه ام با یک زن غریبه، اعتراض کرد که من هم عصبانی شدم و او را با ضربات چاقو کشتم!!

 ماجرای این جنایت تکان دهنده از آن جا لو رفت که سپیده دم روز پنجشنبه گذشته، صدای زنگ تلفن قاضی  ویژه قتل عمد به صدا درآمد و ماموران انتظامی وی را در جریان مرگ دلخراش زن 299 ساله ای قرار دادند که بر  اثر وارد آمدن ضربات چاقو به مرکز درمانی انتقال یافته بود.

لحظاتی بعد قاضی «کاظم میرزایی» به همراه عوامل بررسی صحنه جرم و کارآگاهان اداره جنایی پلیس  آگاهی خراسان رضوی عازم مرکز درمانی شد و به تحقیق میدانی در این باره پرداخت. نوجوان 155 ساله ای که با اورژانس تماس گرفته و پیکر نیمه جان مادرش را به بیمارستان رسانده بود، درباره چگونگی وقوع ماجرا به بازپرس با تجربه شعبه 211 دادسرای عمومی و انقلاب مشهد گفت: من 2 ماهه بودم که مادرم از پدرم طلاق گرفت و پدرم با «مرضیه» (مقتول) ازدواج کرد. در واقع نامادری ام با محبت هایش مرا بزرگ کرد تا به این سن رسیدم. شب حادثه  نفهمیدم که درگیری بین پدر و نامادری ام به چه خاطر رخ داد ولی وقتی با سروصدای آن ها به همراه دیگر برادرانم از خواب بیدار شدیم دیدیم که پدرم با عصبانیت گلوی مادرم را می فشارد و سپس او را با ضربات چاقو مجروح کرد. این نوجوان ادامه داد: پدرم با همان چاقو ضرباتی هم به سر من کوبید که سرم شکست در این هنگام پدرم گوشی مادرم را از روی اپن آشپزخانه برداشت و درحالی که شلوارش را به دست گرفته بود از خانه فرار  کرد. من هم  وقتی مادرم را نقش بر زمین و خون آلود دیدم با اورژانس تماس گرفتم که بلافاصله او را به مرکز درمانی انتقال دادیم ولی تلاش پزشکان به  نتیجه نرسید و نامادری ام جان خود را از دست داد.

«قاضی میرزایی» که بنا به تجربه قضایی خود دریافته بود متهم به قتل در این وقت صبح سرگردان است و احتمال دارد به کارگاه محل کارش بازگردد، با صدور دستورات تلفنی به ماموران کلانتری شهرک مهرگان مشهد از آنان خواست به ردیابی متهم بپردازند. در پی صدور این دستور گروه ویژه ای از ماموران انتظامی به سرپرستی سروان برزنونی (جانشین کلانتری مهرگان) وارد عمل شدند و در قالب چند تیم درحالی به رصدهای اطلاعاتی پرداختند که قاضی ویژه قتل عمد نظارت مستقیمی بر عملیات داشت. دقایق به تندی سپری می شد و ماموران انتظامی با راهنمایی های سرهنگ محمد بوستانی (فرمانده انتظامی مشهد) از همه توان اطلاعاتی و عملیاتی خود برای شناسایی محل اختفای متهم استفاده می کردند تا این که گروهی از ماموران موفق شدند محل کار متهم را در منطقه ای از شهر شناسایی و به محاصره درآورند. آنان پس از اطمینان از حضور متهم 38 ساله و با کسب مجوز قضایی، در یک عملیات هماهنگ، وی رادستگیر کردند. متهم این پرونده جنایی که تنها چند ساعت بعد از ارتکاب قتل در چنگ قانون  گرفتار شده  بود به دستور قاضی کاظم میرزایی روانه پلیس آگاهی شد تا بازجویی ها از وی به شیوه ای تخصصی ادامه یابد. متهم به قتل که برای رهایی از مجازات دست به داستان سرایی های ساختگی متعددی می زد وقتی که روز گذشته مقابل قاضی شعبه 211 دادسرای مشهد قرار گرفت دیگر نتوانست حقیقت موضوع را پنهان کند. او که همه راه های گریز را بسته می دید اگرچه باز هم به تناقض گویی پرداخت اما به وارد آوردن ضربات چاقو اعتراف کرد و گفت: همسر اولم به بیماری سرطان مبتلا بود به همین خاطر سال ها قبل با «مرضیه» ازدواج کردم تا این که حدود 6 سال قبل همسر اولم از من طلاق گرفت ولی مرضیه هم به بیماری کلیه دچار بود و نمی توانست برخی از وظایف زندگی مشترک را به درستی انجام بدهد این بود که به توصیه مرضیه با زن غریبه ای که در یک قنادی کار می کرد آشنا شدم. من که شماره تلفن آن زن را به دست آورده بودم با ارسال پیامک هایی خودم را مجرد معرفی کردم و قرار شد با یکدیگر نیز در پارک ملاقات کنیم اما آن زن به مجرد بودن من مشکوک شده بود به همین دلیل از من خواست تا به خانه ام بیاید. من هم به همسرم (مرضیه) گفتم که بچه ها را جای دیگری ببرد تا من با آن زن ملاقات کنم ولی همسرم به پلیس گزارش داده بود و ما توسط نیروهای انتظامی دستگیر شدیم. پرونده ما هنوز در دادسرا مورد رسیدگی قرار داشت که آن زن غریبه پیامکی برای من ارسال و عنوان کرد: مرددیگری برایش پیامک می فرستد. او به من مشکوک بود که شماره تلفنش را در اختیار فرد دیگری گذاشته ام من هم بلافاصله به همسرم مظنون شدم و به او گفتم تو شماره آن زن را به کسی داده ای؟ همسرم نیز بدون تامل گفت: بله! شماره را به برادرم دادم تا به آن زن بگوید دست از سر زندگی من بردارد!! وقتی این جمله را شنیدم به آن زن غریبه پیامک دادم که همسرم این کار را کرده است ولی هنوز در حال پیامک بازی شبانه بودم که ناگهان همسرم گوشی را از دستم قاپید و آن را به دیوار کوبید! از این حرکت مرضیه به شدت عصبانی شدم و گلویش را با دست محکم می فشردم که فرزندانم مرا کتک زدند. من هم چاقویی را که زیر رختخواب بود برداشتم و ضرباتی به همسرم زدم و چند ضربه هم با ته دسته چاقو به سر پسر بزرگم کوبیدم. سپس از خانه فرار کردم! گزارش خراسان حاکی است با اعترافات صریح متهم این پرونده جنایی، دستور بازداشت موقت وی توسط قاضی ویژه قتل عمد صادر شد تا تحقیقات بیشتری درباره برخی از ادعاهای متهم صورت گیرد.

]]>
التماس کردم که نوعروسم ولی 3 جوان شیطان صفت هر بلایی خواستند در بیابان فردیس کرج سرم آوردند و ...+عکس 2017-04-24T02:27:27+01:00 2017-04-24T02:27:27+01:00 tag:http://akhbarehavades.mihanblog.com/post/88 اخبار حوادث به گزارش حوادث رکنا، کارآگاهان پلیس با توجه به سرنخ‌هایی که زن جوان در اختیارشان قرار داده بود در عملیاتی ضربتی هر سه تبهکار را شناسایی و دستگیر کردند.چند شب قبل نگهبان یک کارخانه اطراف شهر فردیس کرج صدای فریادهای زن جوانی را شنید که به شدت مجروح شده و به سختی خود را به اتاقک نگهبانی رسانده بود و کمک می‌خواست.پس از اعلام موضوع به پلیس ۱۱۰، بلافاصله تیمی از مأموران گشت کلانتری ۱۲ چمران راهی محل مورد نظر شدند.نوعروس ۲۵ ساله که به شدت هدف ضرب و جرح و آزار و اذیت وحشیانه قرار گرفته و کیف و تلف

به گزارش حوادث رکنا، کارآگاهان پلیس با توجه به سرنخ‌هایی که زن جوان در اختیارشان قرار داده بود در عملیاتی ضربتی هر سه تبهکار را شناسایی و دستگیر کردند.

چند شب قبل نگهبان یک کارخانه اطراف شهر فردیس کرج صدای فریادهای زن جوانی را شنید که به شدت مجروح شده و به سختی خود را به اتاقک نگهبانی رسانده بود و کمک می‌خواست.

پس از اعلام موضوع به پلیس ۱۱۰، بلافاصله تیمی از مأموران گشت کلانتری ۱۲ چمران راهی محل مورد نظر شدند.

نوعروس ۲۵ ساله که به شدت هدف ضرب و جرح و آزار و اذیت وحشیانه قرار گرفته و کیف و تلفن همراهش نیز به‌سرقت رفته بود، در شکایتش گفت: «من و همکارم حدود ۲ ساعت پیش از محل کارم در کرج خارج شده و منتظر تاکسی بودیم که به مترو برویم.

چون هوا رو به تاریکی می‌رفت و عجله داشتیم، به محض اینکه یک خودروی پژوی سفید توقف کرد سوار شدیم. همکارم کمی جلوتر پیاده شد و در حالی که در کیفم به‌دنبال گوشی تلفن همراهم بودم، ناگهان مردی که روی صندلی عقب نشسته بود، به من حمله کرد که با هم درگیر شدیم.

من هم طوری با پایم به شیشه کوبیدم که شکست. اما راننده با زور و تهدید سرم را زیر صندلی کشید که دستش را گاز گرفتم تا رهایم کند. اما قدرت بدنی زیادی داشت و کلاه پالتویم را به روی سرم کشید و مرا پشت صندلی عقب مخفی کرد. بعد هم او و راننده با شخصی تلفنی صحبت کردند که قرار شد کمی جلوتر به آنها ملحق شود و فهمیدم که نقشه شومی در سر دارند. ۱۰ دقیقه بعد، دوستشان که «حسن» صدایش می‌زدند، از راه رسید و آنها در حرف‌هایشان گفتند قبل از تحویل دادن خودرو به صاحبش، باید شیشه شکسته را تعویض کنند که همان موقع فهمیدم خودرو را امانت گرفته‌اند.

با این‌حال سه آدم ربا وارد جاده فرعی و خاکی شدند که ناگهان خودرو در گل و لای گیر کرد. وقتی پیاده شدند، مخفیانه گوشی‌همراهم را از کیفم برداشتم و در حالی که وانمود می کردم به راننده التماس می‌کنم، با همسرم تماس گرفتم و گفتم: تو را به خدا مرا رها کنید و آزارم ندهید. اما راننده متوجه شد و گوشی را از دستم گرفت. همان موقع با وحشت پیاده شدم تا فرارکنم اما کفش‌هایم در گل فرو رفت و ۳۳ آدم ربا وحشیانه مرا مورد آزار و  اذیت قرار دادند و بعد هم فرار کردند. با این حال سعی کردم شماره پلاک خودرویشان را به خاطر بسپارم اما متوجه شدم پلاک را با گل پوشانده‌اند تا شناسایی نشوند.

در حالی که مأموران در حال ثبت گزارش شاکی بودند، همسرش نیز سر رسید و برای پیگیری شکایت به اداره آگاهی کرج رفتند.

با توجه به حساسیت موضوع، با دستور سرهنگ جواد صفایی- رئیس پلیس آگاهی البرز- تیمی از کارآگاهان جنایی، اطلاعاتی و عملیاتی پیگیری موضوع را در دستور کار ویژه قرار دادند.

آنها در نخستین گام با کمک زن جوان به چهره‌نگاری رایانه‌ای تبهکاران پرداختند. همچنین مسیر حرکت خودروی پژوی سفید بار دیگر با حضور مأموران بررسی شد و آنان دریافتند در این مسیر دو دوربین مداربسته قرار دارد که لحظه سوار شدن شاکی و همکارش به‌ خودرو را نشان می‌دهد. همچنین مشخص شد دقایقی قبل از سوار شدن دو زن جوان، تبهکاران شیطان صفت برای سوختگیری به پمپ‌بنزین، رفته‌اند. بنابراین پس‌از شناسایی پلاک خودرو و فاش شدن هویت صاحب‌اش محل زندگی مالک شناسایی شد. بعد هم تبهکاران که هرگز تصور نمی‌کردند در دام پلیس گرفتار شوند، در جنوب تهران دستگیر شدند.

راننده ۵۱ ساله که دارای ۳ فقره سابقه کیفری  بود، در اعترافاتش گفت: من راننده بودم و دوستم  زن جوان را با چاقو تهدید کرد. بعد هم حوالی روستا او را مورد آزار قرار دادند.

اما در ادامه تحقیقات، دو تبهکار ۲۸ و ۲۶ ساله که دارای سابقه کیفری هم هستند، منکر اظهارات شاکی شدند. با این حال راننده خودرو بار دیگر در مواجهه حضوری با ۲ همدستش، اظهارات خود را تکرار کرد.

به‌دنبال اعتراف‌های متناقض متهمان، پرونده برای رسیدگی تخصصی در اختیار هیأت قضایی شعبه یکم دادگاه کیفری(۱) کرج به ریاست قاضی«هدایت رنجبر» قرار گرفت.

در جلسه رسیدگی به پرونده، شوهر زن جوان با ناراحتی گفت: «آن شب وقتی همسرم را دیدم او را نشناختم. صورتش زخمی و خون‌آلود و لباس‌هایش گل‌آلود بود و انگشتان دستش هم شکسته بود. من و همسرم چند ماه قبل ازدواج کرده ایم، او همیشه به موقع به خانه برمی‌گشت و آن روز به‌خاطر تأخیر، نگرانش شدم اما تلفن همراهش در دسترس نبود.تا اینکه وحشت‌زده تماس گرفت و صدای التماسش را شنیدم.

سرگردان درخیابان‌ها در جست‌وجویش بودم و نمی‌دانستم باید کجا او را پیدا کنم. به پلیس خبر دادم و خانواده‌مان را در جریان گذاشتم.

]]>
برادر شوهرم به من فهماند که دنبال ارتباط با من است و من در غیاب شوهرم او را به خانه دعوت کردم! 2017-04-14T01:36:54+01:00 2017-04-14T01:36:54+01:00 tag:http://akhbarehavades.mihanblog.com/post/87 اخبار حوادث غیاب فرشید بخاطر مشغله های کاری موجب شد تا رفته رفته برادرش جای او را بگیرد و نقش شوهر را برای همسرش ایفا کند.به گزارش رکنا، در یک خانواده متوسط بزرگ شده و پس از دیپلم گرفتن به دلیل قبول نشدن در کنکور و چند سالی در پشت کنکور ماندن، سرانجام با فرشید که او نیز مانند خودم از جامعه ای نه چندان مرفه بود، برخلاف میل باطنیم به دلیل اصرارهای مکرر پدرم و مادرم مبنی بر همان طرز فکر همیشگی که دختر باید زود ازدواج کند وگرنه باید ترشیش را گرفت، ازدواج کرده و وارد دنیای ناخواسته ای شدم که چندان میل وارد شدن ب

غیاب فرشید بخاطر مشغله های کاری موجب شد تا رفته رفته برادرش جای او را بگیرد و نقش شوهر را برای همسرش ایفا کند.

به گزارش رکنا، در یک خانواده متوسط بزرگ شده و پس از دیپلم گرفتن به دلیل قبول نشدن در کنکور و چند سالی در پشت کنکور ماندن، سرانجام با فرشید که او نیز مانند خودم از جامعه ای نه چندان مرفه بود، برخلاف میل باطنیم به دلیل اصرارهای مکرر پدرم و مادرم مبنی بر همان طرز فکر همیشگی که دختر باید زود ازدواج کند وگرنه باید ترشیش را گرفت، ازدواج کرده و وارد دنیای ناخواسته ای شدم که چندان میل وارد شدن به آن را نداشتم.

دیگر چاره ای نبود، بنابراین پس از این ازدواج ناخواسته، پیوسته سعی کردم به اشکال مختلف از قبیل این که دارای همسر خوبی هستم و تا اندازه ای نیز با این درآمد بگیر و نگیر ساخت و ساز ساختمانیش یا به قول خودش بساز و بفروش، به دهانش می رسد، به خودم دلگرمی داده و سعی می کردم مدار زندگیم را بر اساس امید به آینده به پیش ببرم.
اما چه سود که به هر دری که زدم راه به جایی نبردم وهرگامی که برای گرم شدن فضای مه آلود زندگیم طی می کردم، همواره آب در هاونگ کوبیدن و به تمامی بی فایده بود.
فرشید پیوسته از این شهر به آن شهر در حال سفر بود ودر هرجایی که می توانست زمین می خرید و با دیگر همکارانش شروع به ساختن آن می کرد. گرچه مجبو ر بودم به دلیل موقعیت شغلی او گاهی مدت ها از او به دور باشم ولی چندان دوری او آسیبم نمی داد زیرا ما تنها از نظر جسمی با یکدیگر در ارتباط بودیم و از ابتدا روح از کالبد زندگی ما رخت بر بسته بود وبسان ساختمان هایی که همسرم می ساخت جنسش از سنگ و سیمان شده بود.
چند سالی گذشت تا در فراسوی گذشت زمان خدا فاطیما دخترم را به ما ارزانی داشت و من باز هم خود را برای اندک زمانی به خواب خرگوشی زده و به امور تربیتی فرزندم و نیازهای مختلف او سرگرم شده تا شاید روح گم گشته زندگی خود را بار دیگر دریافته و در بستر گرمابخش عاطفه های مهربانیش دلگرم بشوم.
روزها همچنان می گذشت و من هنوز در اندر خم کوچه های سرگردانی روز به روز از همسر و روند جاری زندگیم دورتر می شدم و فرشید نیز که شاید خود دریافته بود چندان علاقه ای به او ندارم چندان توجهی به من نداشت و به جای عشق ورزیدن به زندگی تنها سرگرم ساخت و ساز آسمان خراش های بی انتهای خود بود.
در غیاب و نبود فرشید، در بیشتر اوقات این سهیل برادر او که دانشجو و مجرد بود که گاهی به من و برادر زاده اش سری می زد و در برخی از موارد که دخترم بیتابی می کرد ما را با خود به سینما وسایر مراکز تفریحی و گردشی می برد و و همسرم نیز خود از این موضوع با خبر بود و چندان بدش هم نمی آمد که از انجام تکالیفش در قبال خانواده خود شانه خالی کرده و خود را به کوچه های ندیدن و نفهمیدن سراب گونه بزند.
روزها به سرعت در حال عبور از زندگی ناخوشایند من بودند که ناباورانه از نوع نگاه ها و رفتار سهیل دریافتم که او به من علاقمند است و پنداری که چندان بی رغبت نیست که در نبود برادرش، جای خالی او را برای من پر کرده و نقش همسر نداشته ام را برایم بازی کند.
او چندین بار حضوری وغیر حضوری سعی کرد به من بفهماند که باید با او رابطه داشته باشم و من که مدتی بود در شک و تردید رابطه ای پنهانی با او به سر می بردم، سرانجام دل به سرابی دیگر زدم و با او رابطه پنهانی و ویرانگر خود را آغاز کردم.
رفته رفته حس کردم که گویی این بار حسی دیگر به سراغم آمده و در وجودم طنین عشق و محبت به سهیل را طنین انداز کرده است.
دیگر ارتباطم با سهیل بسیار صمیمی و گرم شده بود تا جایی که از هر فرصتی و نبود همسرم سعی می کردیم بیشترین استفاده را کرده و روزها را در کنار یکدیگر بگذرانیم و فکر می کردم چون اغلب بستگان نیز به مانند دیگران فکر می کنند که او به دلیل نبود برادرش با ما در ارتباط است و سعی می کند جای خالی برادرش را در نبود او برای ما پر کند، کسی هرگز به رابطه نامشروع و پنهانی من و سهیل، هرگز پی نخواهد برد و من می توانم هر آنچه را که در مسیر زندگی با همسرم از دست داده بودند در روزهای با او بودن بار دیگر یافته و در آن سوی آسمان خوشبختی با رویاها و آرزوهای زیبایم.


در گذشت زمان چندان درنگی حاصل نمی شد و من خود را به عشق سهیل سرگرم و همسرم نیز که شاید از فضای مه آلود زندگیش خسته شده بود، دل به اعتیاد داده و به تدریج خود را غوطه ور در گرداب مصرف غول آسای مواد مخدر می دید.
دریغ و هزار افسوس که مصرف مواد چه بلای خانمان سوزی است باور پذیر نبود ولی فرشید چنان در سراب مصرف مواد مخدر گرفتار شده که کارش از ساخت وساز به مسافر کشی با ماشینی اوراقتر از خودش رسید و چوب حراج را به تمامی به داشته های زندگی خود زد.
من شاید از سخت تر شدن شرایط زندگیم از نظر مادی اندکی در مضیقه قرار گرفته بودم ولی چندان از اعتیاد همسرم ناراحت نبودم زیرا می دانستم هر اندازه که او در افیون مصرف مواد مخدر فرو رود، من خواهم توانست به آسانی و با فراغ بال بیشتری دلدادگی های خود را با سهیل تقسیم کنم.
گویی گذشت زمان دیگر وجود فرشید را که اکنون چندین بار سابقه زندان وانجام کارهای خلاف را نیز در کوله بار ننگین خود داشت، برایم غیر قابل تحمل کرده بود تا جایی که سعی کردم به هر ترفندی شده سهیل را طعمه خود قرار داده و برای از بین بردن فرشید و رهایی از دست او و رسیدن به سهیل، نقشه ای بکشم، نقشه ای که هرگز در بستر افکار هوس آلود، دیگر چندان به این نمی اندیشیدم که چه فرجامی را برای من و دخترم به ارمغان خواهد اورد.
آری، به سهیل پیشنهاد دادم که اگر علاقمند است که از این نقشه های عروسکی رها شده و برای همیشه در زیر یک سقف با یکدیگر زندگی کنیم، بهتر است وجود برادرش را از صفحه روزگار پاک کند.
سهیل در ابتدا این پیشنهاد من برایش غیر قابل هضم بود و به هیچ عنوان حاضر نبود که تن به کشتن برادرش بدهد اما امان از هوای نفس امارّه که او را نیز به زانو درآورد، تا جایی که من توانستم سرانجام با ترفندهای مختلف، او را به کشتن برادرش راضی کنم.
شبی دخترم فاطیما را بر داشته و به خانه پدرم رفتم و با سهیل نیز از قبل هماهنگ کردم که در نبود من از فرصت نهایت استفاده را کرده و کار را تمام کند، سهیل بیچاره نیز که در برابر عشق هوس آلود من، مدت ها بود که سخت به زانو درآمده بود، آمپول هوا را در رگ های دور از احساس برادرش جاری کرده و پس از آن او را در باغی در اطراف حومه شهرشان دفن کرده بود.
دیری نگذشت که پس از آن که خبر فقدان فرشید در کوچه های شهر پیچید و همگان از فقدان او با خبر شدن، پلیس توانست با سرنخ هایی که از روابط نابه هنجار من وسهیل بدست آورد، هر دوی ما را دستگیر کرده وطبل هوس آلود رسوایی ما در سراسر گیتی طنین انداز و نفرین دوست و غریبه به سوی ما روانه شد.
اکنون دیر زمانیست که هر دوی ما در پشت میله های زندان روز گار تلخ و گناه آلود خود را سپری کرده و در حسرت های بی انتها تنها چشم به آینده مبهم خود دوخته و روزی هزاران بار در درون ناخودآگاه وجدان خود، به محاکمه افکار پلیدمان می اندیشیم که چرا در نامنتهای هوس های پی در پی، تمامی پل های آینده را خراب و دیگران را نیز به اجبار با این گناه نابخشودنی به بازی گرفتیم.

]]>
قرار ملاقات کثیف مادری با پسر 12 ساله اش / دختری که با پیامکش پسرک را به خانه اش کشاند! 2017-03-26T08:01:02+01:00 2017-03-26T08:01:02+01:00 tag:http://akhbarehavades.mihanblog.com/post/86 اخبار حوادث زن جوان برای آموزش خطرات دوستی‌های مجازی و پیامدهای هولناک آنها برای نوجوانان، سناریویی وحشت‌آور طراحی کرد و پسرش را در قراری اینترنتی به خانه دو متجاوز تقلبی کشاند. در این فیلم که در شبکه‌های مجازی منتشر شده و ملیت خانواده هم مشخص نیست، توماس 12 ساله پس از اینکه از طریق اینترنت، با پیام دوستی دختری 15 ساله روبه‌رو شد پس از چندساعت مکاتبه مجازی با او قرار ملاقات گذاشت.دختر نوجوان که همان مادر پسرک بود اصرار کرد که توماس به خانه‌اش بیاید و پسر 12 ساله هم که اعتماد کرده بود، پذیرفت. اما در خا زن جوان برای آموزش خطرات دوستی‌های مجازی و پیامدهای هولناک آنها برای نوجوانان، سناریویی وحشت‌آور طراحی کرد و پسرش را در قراری اینترنتی به خانه دو متجاوز تقلبی کشاند.

 

در این فیلم که در شبکه‌های مجازی منتشر شده و ملیت خانواده هم مشخص نیست، توماس 12 ساله پس از اینکه از طریق اینترنت، با پیام دوستی دختری 15 ساله روبه‌رو شد پس از چندساعت مکاتبه مجازی با او قرار ملاقات گذاشت.

دختر نوجوان که همان مادر پسرک بود اصرار کرد که توماس به خانه‌اش بیاید و پسر 12 ساله هم که اعتماد کرده بود، پذیرفت. اما در خانه، دو مرد خشن در انتظار توماس بودند و راه فراری هم وجود نداشت. این دو نفر به سمت پسر نوجوان حمله کردند و پس از اینکه بشدت او را ترساندند، عقب رفتند و مادر پسرک وارد صحنه شد و با در آغوش کشیدن پسر هراسان و گریانش، به او توصیه کرد که هرگز در این فضا نمی‌توان به کسی اعتماد کرد. این فیلم در شبکه‌های اجتماعی با موافقان و مخالفان بسیاری روبه‌رو شده است.

]]>
اشک‌های دختر فیلمبردار در میهمانی دروغین دو شیطان / وقتی وارد پارکینگ شدم با چاقو مرا پشت جعبه ها بردند و ... 2017-03-26T07:45:37+01:00 2017-03-26T07:45:37+01:00 tag:http://akhbarehavades.mihanblog.com/post/85 اخبار حوادث دختر فیلمبردار وقتی به مراسم جشن تولدی دعوت شد، پای در خلوتگاه دو شیطان گذاشت.روزهای پایانی سال بود که دختر جوانی با گریه خود را به کلانتری رساند و پرده از سرنوشت تلخ خود برداشت.این دختر جوان که فیلمبردار جشن‌های عروسی و تولد است، با چهره‌ای آشفته و در حالی که صدایش می‌لرزید، به ماموران گفت: سال‌ها می‌شود که در حرفه فیلمبرداری مشغول هستم و به جشن‌های زیادی رفته‌ام و برای خودم در این کار حرفه‌ای شده‌ام.وی افزود: چون می‌خواستم مشتریان بیشتری داشته باشم، بروشورهایی برای تبلیغات طراحی کردم و به داخل

دختر فیلمبردار وقتی به مراسم جشن تولدی دعوت شد، پای در خلوتگاه دو شیطان گذاشت.

روزهای پایانی سال بود که دختر جوانی با گریه خود را به کلانتری رساند و پرده از سرنوشت تلخ خود برداشت.

این دختر جوان که فیلمبردار جشن‌های عروسی و تولد است، با چهره‌ای آشفته و در حالی که صدایش می‌لرزید، به ماموران گفت: سال‌ها می‌شود که در حرفه فیلمبرداری مشغول هستم و به جشن‌های زیادی رفته‌ام و برای خودم در این کار حرفه‌ای شده‌ام.

وی افزود: چون می‌خواستم مشتریان بیشتری داشته باشم، بروشورهایی برای تبلیغات طراحی کردم و به داخل خانه‌ها انداختم و این کار باعث شده بود در کارم پیشرفت بیشتری کرده باشم.

دو روز قبل جوانی با من تماس گرفت و خواست از مراسم جشن تولدش فیلمبرداری کنم، پس از صحبت‌های تکمیلی درباره قراردادمان قرار شد فردای آن روز سراغم بیاید تا در مراسم‌شان شرکت کنم.

ساعت 5 عصر بود که دو جوان سوار پرایدی سراغم آمدند و چون به آنها اطمینان داشتم، همراه آنها سوار خودرو شدم.

دقایقی گذشت و آنها وارد پارکینگ خانه‌ای قدیمی شدند و من نیز که فکر می‌کردم مراسم در این خانه برگزار می‌شود، هیچ نگرانی‌ نداشتم.

هنوز دقایقی نگذشته بود که دو جوان در همان پارکینگ که پر از جعبه‌ بود و احتمال می‌دهم انبار باشد، با چاقو به سمتم آمدند. در آن لحظه بود که فهمیدم چه اشتباهی کرده‌ام. به آنها التماس کردم و اشک ریخته، اما اعتنایی نکردند و من را قربانی هدف شوم خود قرار دادند. هرچه فریاد زدم کسی صدایم را نشنید. من را به مرگ تهدید کردند و خواستند ساکت باشم.

دو جوان پس از اجرای نیت شوم‌شان در حالی که هوا تاریک شده بود، مرا در خیابانی خلوت از خودرو پیاده کرده و با سرعت پا به فرار گذاشتند.

وی افزود: در آن تاریکی شب نتوانستم شماره پلاک پراید آنها را یادداشت کنم و می‌خواهم که دو جوان شیطان‌صفت دستگیر شوند.

تیم تجسس پلیس با حساس بودن این سناریو خیلی زود وارد عمل شدند و در گام نخست به کمک دختر جوان توانستند خانه قدیمی را  شناسایی کنند.

در این مرحله ماموران با زیر نظر گرفتن این خانه که پارکینگش انبار پر از وسایل بود، توانستند یکی از دو جوان شیطان‌صفت را که «اصغر» نام دارد، دستگیر کنند.

اصغر قصد داشت خود را بی‌گناه معرفی کند، اما وقتی دختر فیلمبردار را پیش‌روی خود دید، ناچار لب به اعتراف گشود و همدستش «احمد» را معرفی کرد.

با اعترافات مرد شیطان‌صفت ماموران در اقدامی سریع و پیش از اینکه احمد از دستگیری همدستش باخبر شود، وی را دستگیر کردند.

احمد وقتی دید از سوی همدستش لو رفته لب به اعتراف باز کرد و پذیرفت با وی دختر فیلمبردار را فریب داده‌اند.

اصغر در بازجویی‌ها گفت: درخیابان بودم که دیدم این دختر جوان در حال انداختن بروشور داخل خانه‌ها و گذاشتن آن زیر برف‌پاک‌کن خودروها است، یکی از برگه‌ها را برداشتم و ماجرا را به دوستم گفتم. قرار گذاشتم وی را به بهانه داشتن جشن تولد به خلوتگاهی بکشیم. تصورمان این بود وی از ترس آبرو خطایی نکند، اما انگار اشتباه می‌کردیم. 

]]>
وقتی شوهرم ارتباط شوم مرا با جمشید فهیمد از خانه فرار کردم و تن به هر کاری دادم تا ... 2017-01-22T09:48:57+01:00 2017-01-22T09:48:57+01:00 tag:http://akhbarehavades.mihanblog.com/post/84 اخبار حوادث زن خیانتکار وقتی دید مرد موردعلاقه اش با دختری جوان ازدواج کرده است روی به اعتیاد آورد و خودش را در منجلاب افیون غرق کرد.این زن که از دست شوهر خشمگین خود فرار کرده و در خیابان ها آواره و کارتن خواب بود وقتی بازداشت شد گفت: احساس می کردم با ازدواج می توانم به آینده ام امیدوار باشم و بدون هیچ گونه شناختی از خواستگارم که علی نام دارد زندگی مشترکم را با او آغاز کردم اما خیلی زود با رفتارهای خشن همسرم متوجه اعتیاد او به شیشه شدم.وی افزود: این در حالی بود که مجبور به سکوت بودم و نمی توانستم

نتیجه تصویری برای زن خیانتکار

زن خیانتکار وقتی دید مرد موردعلاقه اش با دختری جوان ازدواج کرده است روی به اعتیاد آورد و خودش را در منجلاب افیون غرق کرد.

این زن که از دست شوهر خشمگین خود فرار کرده و در خیابان ها آواره و کارتن خواب بود وقتی بازداشت شد گفت: احساس می کردم با ازدواج می توانم به آینده ام امیدوار باشم و بدون هیچ گونه شناختی از خواستگارم که علی نام دارد زندگی مشترکم را با او آغاز کردم اما خیلی زود با رفتارهای خشن همسرم متوجه اعتیاد او به شیشه شدم.

وی افزود: این در حالی بود که مجبور به سکوت بودم و نمی توانستم دوباره به خانواده آشفته پدری ام بازگردم. در همین زمان بود که اشتباهی بزرگ را مرتکب شدم ودر جست و جوی محبت وارد شبکه های اجتماعی شدم و با پسر جوانی به نام «جمشید» ارتباط برقرار کردم. او با جملات عاشقانه اش مرا وابسته خودش کرده بود تا این که پس از ماه ها رابطه پنهانی با وی روزی فهمیدم حمید با دختری ازدواج کرده است ازدواج او ضربه روحی شدیدی به من وارد کرد به طوری که برای فراموش کردن او به سمت موادمخدر کشیده شدم. از آن روز به بعد در کنار «علی» مواد مصرف می کردم تا این که پدرم متوجه موضوع شد و مرا در مرکز ترک اعتیاد بستری کرد. وقتی مواد را کنار گذاشتم پدرم اصرار می کرد از همسرم جدا شوم اما من که می دانستم مقصر خودم هستم به زندگی با او ادامه دادم. مدتی بعد و در حالی که دختری به دنیا آورده بودم «علی» متوجه ارتباط قبلی من با جمشید شد و از آن روز دیگر جانم در امان نبود او حتی به بچه ام رحم نمی کرد و خیلی واضح گفت ماراخواهد کشت.

مریم گفت:یک روز که او من و دخترم را در اتاقی زندانی کرد و گفت پس از مصرف مواد مارا خواهد کشت توانستم فرار کنم و چون می ترسیدم در خانه پدرم نیز امنیت نداشته باشم در خیابان ها سرگردان شدم و با تن دادن به هر کاری هزینه مواد و خوراکم را تهیه کردم تا اینکه دستگیر شدم.

]]>
باورکردنی نبود که نامزد من مرا به آن راننده نامرد داد! 2017-01-08T03:14:08+01:00 2017-01-08T03:14:08+01:00 tag:http://akhbarehavades.mihanblog.com/post/83 اخبار حوادث یک دختر دانشجوی کارشناسی ارشد در کلانتری الهیه مشهد، اتفاق تلخی را که برایش افتاده است، تشریح کرد. دختر جوان در حالی که اشک می ریخت و دستانش از شدت عصبانیت به لرزه افتاده بود درباره چگونگی ماجرا به کارشناس اجتماعی کلانتری الهیه مشهد گفت: اواخر شهریور بود که نتایج کنکور کارشناسی ارشد اعلام شد. آن روز وقتی نامم را در ردیف پذیرفته شدگان دیدم از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم دوست داشتم با تمام وجودم فریاد بزنم چرا که در رشته مورد علاقه ام، آن هم در یکی از دانشگاه های معتبر مشهد قبول شده یک دختر دانشجوی کارشناسی ارشد در کلانتری الهیه مشهد، اتفاق تلخی را که برایش افتاده است، تشریح کرد.

هتک حرمت1
تجاوز1 باورکردنی نبود که نامزد من مرا به آن راننده نامرد داد!

دختر جوان در حالی که اشک می ریخت و دستانش از شدت عصبانیت به لرزه افتاده بود درباره چگونگی ماجرا به کارشناس اجتماعی کلانتری الهیه مشهد گفت: اواخر شهریور بود که نتایج کنکور کارشناسی ارشد اعلام شد.

 

آن روز وقتی نامم را در ردیف پذیرفته شدگان دیدم از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم دوست داشتم با تمام وجودم فریاد بزنم چرا که در رشته مورد علاقه ام، آن هم در یکی از دانشگاه های معتبر مشهد قبول شده بودم. وقتی مادرم را در آغوش کشیدم احساس کردم توانسته ام اندکی از زحمات شبانه روزی او را جبران کنم اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود که پدرم را در جریان قبولی من گذاشت.

 

پدرم که کارگری زحمت کش است با دستان پینه بسته اش برایم دعا کرد و بدین ترتیب چند روز بعد عازم مشهد شدم و در ترم اول دانشگاه ثبت نام کردم. هنوز یک هفته بیشتر از حضورم در مشهد نگذشته بود که روزی هنگام رفتن به دانشگاه با پسر جوانی آشنا شدم.

 

ابراز علاقه «قاسم» به من موجب شد تا دوستی خیابانی من و او ادامه یابد. «قاسم» در همه تماس هایش وانمود می کرد که قصد دارد با من ازدواج کند اما منتظر فراهم شدن شرایطی برای خواستگاری بود چرا که من اهل یکی از شهرهای جنوبی کشور بودم و خانواده ام نیز در جنوب کشور ساکن هستند. هنوز ۳ ماه از این آشنایی نگذشته بود که «قاسم» پیشنهاد کرد برای صحبت درباره آینده و فراهم کردن شرایط خواستگاری به منزل یکی از دوستان متأهلش در منطقه جاده قدیم قوچان بروم من هم که هیچ گاه به نقشه شوم او فکر نمی کردم بلافاصله پیشنهادش را پذیرفتم. «قاسم» گفت: یکی از دوستانش با خودرو دنبالم می آید تا مرا به خانه دوستش برساند.

 

اما وقتی به آن خانه لعنتی رسیدم اثری از قاسم نبود او حتی تلفنش را هم خاموش کرده بود و من نمی توانستم با او تماس بگیرم. وقتی شیشه مشروبات الکلی را در دست راننده خودرو دیدم پی به نیت شوم او بردم و فهمیدم که «قاسم» با طرح یک نقشه کثیف مرا در دام جوان شیطان صفت گرفتار کرده است.

 

خواستم فرار کنم اما او با تهدید به مرگ مقابلم ایستاد و… این گونه بود که همه هستی ام را از دست دادم و تازه متوجه شدم آن فرد شیطان صفت از اعمال کثیف خود فیلم نیز تهیه کرده است. در حالی که به روزگار سیاه خودم می گریستم او مرا سوار خودرو کرد تا به محل سکونتم برساند. آن فرد در بین راه تهدیدم می کرد که سکوت کنم اما وقتی به اطراف میدان نمایشگاه بین المللی رسیدیم ناگهان با دیدن خودرو گشت پلیس روزنه امیدی پیدا کردم و در یک لحظه خودم را از خودرو پایین انداختم. مأموران نیز بلافاصله راننده را دستگیر و فیلم کثیف را که پرده از جنایت این مرد داشت نیز کشف کردند.

]]>
سهیلا گفت صاحبخانه ام بی اخلاق بود و درخواست ناجوری از من داشت و .. 2017-01-05T05:46:08+01:00 2017-01-05T05:46:08+01:00 tag:http://akhbarehavades.mihanblog.com/post/82 اخبار حوادث اولین چیزی که در صورت سهیلا جلب توجه می‌کند، جای خالی چند دندان در فک بالایی‌اش است. برای همین کلمات را نمی‌تواند درست ادا کند. بیشترین حرفی که به گوشم می‌خورد، حرف «سین» است. زنی 30 ساله، لاغر اندام با پوستی گندمگون که تازه شش ماه است پشت اعتیاد را به خاک رسانده و زندگی تازه‌ای را شروع کرده است. از این پا و آن پا کردنش مشخص است حوصله مصاحبه و خبرنگار را ندارد، اما قبول می‌کند حرف بزند. وقتی می‌خواهم بگوید چرا درگیر اعتیاد شد، دستی به موهایش می‌کشد و سرش را پایین می‌اندازد. چند د پشیمانی سهیلا گفت صاحبخانه ام بی اخلاق بود و درخواست ناجوری از من داشت و ..

اولین چیزی که در صورت سهیلا جلب توجه می‌کند، جای خالی چند دندان در فک بالایی‌اش است. برای همین کلمات را نمی‌تواند درست ادا کند.

 

بیشترین حرفی که به گوشم می‌خورد، حرف «سین» است. زنی 30 ساله، لاغر اندام با پوستی گندمگون که تازه شش ماه است پشت اعتیاد را به خاک رسانده و زندگی تازه‌ای را شروع کرده است.

 

از این پا و آن پا کردنش مشخص است حوصله مصاحبه و خبرنگار را ندارد، اما قبول می‌کند حرف بزند. وقتی می‌خواهم بگوید چرا درگیر اعتیاد شد، دستی به موهایش می‌کشد و سرش را پایین می‌اندازد. چند دقیقه‌ای همین‌طور می‌ماند. سکوتش را نمی‌شکنم و صبر می‌کنم تا خودش به حرف بیاید.

 

سرش را که بلند می‌کند، با صدای پایینی که به زحمت قابل شنیدن است، می‌گوید: «ازدواجم زورکی بود. 13 سال بیشتر نداشتم. شوهرم برادر نامادری‌ام و 18 سال بزرگ‌تر از من بود. هیچی از زندگی زناشویی نفهمیدم و...» با نگاهی پر از معصومیت و چشمانی لرزان، از مشکلی حرف می‌زند که بسیاری از خانم‌ها تجربه کرده‌اند، اما نمی‌شود در مورد آن چیزی نوشت.

 

روی مبل بی‌قرار است و مدام جا‌به‌جا می‌شود: «بعد از ازدواجم فهمیدم شوهرم، مادرشوهرم و خواهران شوهرم همگی مواد مخدر می‌کشند، اما خودم سمت مواد نرفتم. شوهرم خیلی بداخلاق بود و کتکم می‌زد.»

 

جای خالی دندان‌هایش را با دست نشان می‌دهد و می‌گوید: «ببینید با میله‌ کوبید به دهانم و چند تا از دندان‌های بالایم را خرد کرد. 10، 12 سالی که با هم زندگی کردیم، یک روز خوش نداشتم. شوهرم وسایل خانه را می‌فروخت و خرج موادش می‌کرد. سر سیاه زمستان گورش را گم می‌کرد و می‌رفت و مرا با سه بچه تنها می‌گذاشت. هیچ وسیله گرمایشی نداشتیم و زجر می‌کشیدیم. سه ماه بعد هم دوباره برمی‌گشت و می‌افتاد به جان وسایل خانه. دردم فقط همین نبود و از دست صاحبخانه‌مان هم خیلی عذاب کشیدم. بی‌اخلاق بود و...»

 

حرفش را می‌خورد. کنجکاو می‌شوم و می‌پرسم چه می‌کرد؟ سهیلا گوشه ناخنش را با استرس و نگرانی می‌جود. نگاهش پر از بی‌اعتمادی و ترس است. با صدای بسیار آرامی که به زور می‌شنوم، می‌گوید: «دوست ندارم در مورد آن حرف بزنم، ناراحتم می‌کند.» کمی سکوت می‌کند و با بی‌حوصلگی موهایش را بهم می‌ریزد. بالاخره به حرف می‌آید و علتش را توضیح می‌دهد: «درخواست رابطه نامشروع داشت. وقتی موضوع را به شوهرم گفتم، کتک مفصلی زد و از خانه رفت.»

 

همان‌طور که حرف می‌زند، نگاهم به مچ دست چپش می‌افتد. رد بریدگی زخم کهنه‌ای روی آن می‌بینم. دلیلش را می‌پرسم.

 

سهیلا رد زخم را با انگشت لمس می‌کند و ادامه می‌دهد: «از زندگی خسته شده بودم و می‌خواستم خودم را راحت کنم. آن روز من و پسر کوچکم در خانه تنها بودیم. تیغ را برداشتم و کشیدم روی مچ دستم. خون فواره زد و بی‌حال شدم و روی زمین افتادم. پسر کوچکم امیرحسین، چهاردست و پا از پله‌ها بالا رفت و دختر صاحبخانه را خبر کرد. اگر به دادم نمی‌رسید، مرده بودم. همراه پدرم از بیمارستان به خانه رفتیم و گفت باید با شوهرم محمد حرف بزند. محمد آمد و پدرم بعد از این که با او حرف زد، گفت برگرد سرخانه و زندگی‌ات. برگشتیم، اما اوضاع از قبل هم بدتر شد. چند وقت بعد محمد همراه پسرعمویش رفتند به یکی از شهرستان‌ها تا گوسفند بدزدند. من باز تنها ماندم. یکی از اقوام شوهرم که کیف زن بود، پیشنهاد داد کیف زنی کنیم. پسرم غذا می‌خواست و چون نمی‌توانستم برایش بخرم، از روی ناچاری قبول کردم، اما هر دو دستگیر شدیم. آش نخورده و دهان سوخته. سه ماه زندان برایم بریدند. پسرم پیش پدرم بود و چون اذیتش می‌کرد، تصمیم گرفت سند بگذارد تا بیایم بیرون. اگر پسرم نبود، پدرم سند نمی‌گذاشت. از زندان که بیرون آمدم؛ احساس خیلی بدی داشتم و فکر می‌کردم همه خبردارند زندان بوده‌ام.»

 

آستین لباسش بالا می‌رود و رد زخم بزرگ و عمیقی را روی بازوی چپش می‌بینم. یک لحظه آرام است و لحظه دیگر بیقرار. مشخص است که یادآوری خاطرات گذشته آزارش می‌دهد: «صاحبخانه‌مان می‌خواست بیرونمان کند. بریده بودم دیگر. شوهرم آن موقع کارش جمع کردن ضایعات بود و لابه‌لای ضایعاتی که آورده بود، یک کیسه قرص تاریخ مصرف گذشته پیدا کردم. بدون این که فکر کنم، همه را خوردم. ده روز در کما بودم.»

 

خنده تلخی روی لبانش نقش می‌بندد: «نمردم و باز زنده ماندم. برادرشوهرم گفت از شوهرت جدا شو هوایت را داریم، اما می‌خواستم اسم شوهر رویم باشد تا مردی جرات نکند به من نزدیک شود، اما جدا شدیم. مدتی بود درد داشتم و رفتم دکتر. تشخیص آپاندیسیت دادند و بعد هم جراحی شدم. بعد از عمل خواهرم زنگ زد و گفت بابا و نامادری، دوقلوهایم را به بهزیستی تحویل داده‌اند. از بیمارستان فرار کردم و بعد هم از روی ناچاری رفتم خانه مادرم که شوهر کرده بود.»

 

سهیلا گاهی ناخن‌هایش را می‌جود و همان‌طور که یک درمیان وسط جمله‌هایش سکوت می‌کند، ادامه می‌دهد: «بعد از مدتی کار پیدا کردم تا خرجم را دربیاورم. یکی از دوستانم گفت بیا و شیشه بکش حسابی مخت را باز می‌کند. هوشیار می‌شوی و می‌توانی خوب کار کنی. از اینجا بود که با مواد آشنا شدم. هرچه پول در می‌آوردم، خرج شیشه می‌کردم و گاهی با ناپدری‌ام پای بساط می‌نشستم.»

 

این بارآستین دست راستش را بالا می‌زند و دوباره رد بریدگی را نشانم می‌دهد: «یک بار هم در خانه ناپدری رگم را زدم. یکی از دوستانش را به خانه آورده بود و مشغول کشیدن مواد بودند. عصبانی شدم و دست انداختم یکی از عسلی‌ها را برداشتم و داد زدم تمامش می‌کنید یا نه؟ بعد برای این‌که بترسند و بساطشان را جمع کنند، با شیشه رگم را زدم.از زندگی با ناپدری‌ام خسته شده بودم. پسر بزرگ‌ترم را پدرش با خودش برده بود، اما نامادری‌ام یک روز خبر داد که کجایی پسرت به دلیل رفتارهای پدرش می‌خواست خودش را دوبار دار بزند. هرطور بود پسرم را پیش خودم آوردم و الان هم همین‌جاست. مواد خسته‌ام کرده بود، به اندازه‌ای که تصمیم گرفته بودم یا خودم را بکشم یا بالاخره راهی پیدا کنم و از شر مواد خلاص شوم. شرایط بدی داشتم، اما خدا را شکر یک روز که به مرکز پزشکان بدون مرز رفته بودم، از طریق یک نفر با سرای مهر طلوع آشنا شدم و آمدم و پاک شدم.» با دست به بیرون از اتاق اشاره می‌کند و می‌گوید که پسرش امیرحسین همین‌جاست و مدام به او اصرار می‌کند که از سرا بروند و خانه‌ای اجاره کنند. دل سهیلا برای دیدن دو قلوهایش پرمی‌کشد که الان باید چهار پنج ساله باشند. یک بار در بهزیستی برایشان جشن تولد گرفت، اما حالا دو سه سالی هست که آنها را ندیده و بیتابی‌شان را می‌کند.

جام جم

]]>
ساعت دو نصف شب بود که شوهرم مرا کنار سعید تنها گذاشت! / از ادامه این ارتباط شیطانی دچار عذاب شده بودم 2016-12-20T14:30:47+01:00 2016-12-20T14:30:47+01:00 tag:http://akhbarehavades.mihanblog.com/post/81 اخبار حوادث زن جوان می‌ترسید به طرفش نگاه کند. گاه دچار خیالات و توهم می‌شد و احساس می‌کرد جسد تکان می‌خورد یا صدایش می‌زند، اما بلافاصله با خود می‌گفت: نه امکان ندارد با این همه ضربه چاقو و بستن روسری دور گردنش و خفگی حتما مرده است. اما اوهام و کابوس این جنایت یک لحظه رهایش نمی‌کرد. دچار عذاب وجدان شده بود. گوهر خودش را در مرگ سعید مقصر می‌دانست. با این حال وقتی یادش می‌آمد که او چگونه از اعتمادش سوءاستفاده کرده و آبرو و شرافتش را لکه‌دار کرده بود به خود حق می‌داد و سعید را مستحق این فرجام می‌دا قتل1  ساعت دو نصف شب بود که شوهرم مرا کنار سعید تنها گذاشت! / از ادامه این ارتباط شیطانی دچار عذاب شده بودم

زن جوان می‌ترسید به طرفش نگاه کند. گاه دچار خیالات و توهم می‌شد و احساس می‌کرد جسد تکان می‌خورد یا صدایش می‌زند، اما بلافاصله با خود می‌گفت: نه امکان ندارد با این همه ضربه چاقو و بستن روسری دور گردنش و خفگی حتما مرده است.

 

اما اوهام و کابوس این جنایت یک لحظه رهایش نمی‌کرد. دچار عذاب وجدان شده بود. گوهر خودش را در مرگ سعید مقصر می‌دانست. با این حال وقتی یادش می‌آمد که او چگونه از اعتمادش سوءاستفاده کرده و آبرو و شرافتش را لکه‌دار کرده بود به خود حق می‌داد و سعید را مستحق این فرجام می‌دانست.

 

برای هزارمین بار به ساعت گوشی تلفن همراهش نگاه کرد. ساعت از دو نیمه شب گذشته بود. از این‌که شوهرش آنقدر بی‌خیال و آسوده او را با یک جسد تنها گذاشته و رفته بود حرصش گرفت. بناچار با او تماس گرفت و گفت: من تا کی باید اینجا تنها بمانم و تو کنار زنت با خیال راحت استراحت کنی؟

 

بعد هم بدون آن‌که منتظر جواب بماند گوشی را قطع کرد. با خود فکر کرد هر چه می‌کشم از دست همین شوهر است. اگر هوس ازدواج دوباره و تجدید فراش به سرش نزده بود الان مجبور نبودم با این شرایط هولناک دست و پنجه نرم کنم.

 

بی‌اختیار یاد یک سال قبل افتاد. تا ‌آن موقع زندگی خوبی داشتند. شوهرش یک کارگر افغانی بود که وقتی گوهر 16 سال داشت پدر معتادش او را در مقابل دو میلیون تومان پول نقد به بشیر فروخته بود. با این حال گوهر همین که از خانه پدری و اوضاع فلاکت بارش رها می‌شد، راضی بود. 6 سال گذشت اما آنها بچه‌دار نشدند.

 

بشیر می‌گفت عیب از زنش است و گوهر هم اعتراضی نمی‌کرد و حتی یک بار هم حاضر نشدند برای درمان به دکتر بروند. رفتار شوهرش سرد و خشن بود و گهگاهی نیز با یک کتک مفصل با بهانه و بی‌بهانه به جان همسرش می‌افتاد و اگر زن و شوهر همسایه به کمکش نمی‌آمدند معلوم نبود چه سرنوشتی پیدا می‌کرد. اصلا همین کتک‌ها باعث آشنایی گوهر با سعید و همسرش شده بود.

 

خیلی که دلش می‌گرفت به خانه آنها پناه می‌برد و درد دل می‌کرد. فهمید که پدر سعید رمالی می‌کند و یک بار دل به دریا زد و از او خواست برایش دعای مهر و محبت بگیرد شاید در دل بشیر جایی پیدا کند، اما فایده‌ای نداشت تا این‌که یک روز بشیر ساکش را بست و به گوهر گفت: می‌خواهم برای دیدن خانواده‌ام به افغانستان بروم.

 

زن بیچاره خیلی جا خورد اما چاره‌ای جز پذیرفتن این موضوع نداشت. بشیر رفت و گوهر تنها ماند. یک ماه بعد وقتی شوهرش برگشت در کمال ناباوری او را همراه یک زن جوان دید. بشیر گفت در افغانستان ازدواج کرده و دلیلش هم این است که دلش بچه می‌خواسته است.

 

گوهر باورش نمی‌شد که باید از آن روز به بعد حضور زن دیگری را در خانه‌اش تحمل کند. با آن‌که دلش خیلی شکسته بود اعتراضی نکرد چرا که خودش را مقصر می‌دانست و با خودش می‌گفت من نتوانستم بشیر را به آرزویش برسانم و او را صاحب فرزندی کنم پس حق ندارم از این وضع گلایه‌ای داشته باشم.

 

از طرفی هر چه رابطه بشیر با همسر جدیدش بهتر می‌شد از گوهر بیشتر فاصله می‌گرفت. او بیشتر وقت خود را در خانه همسایه اش می‌گذراند و با آنها درد دل می‌کرد. تا این‌که یک روز از سعید خواست تا از پدرش بخواهد برایش کاری کند و دعایی بنویسد که بشیر همسر دومش را طلاق دهد.

 

غافل از این‌که سعید نقشه دیگری در سر داشت. او که در این مدت دلباخته گوهر شده بود با سوءاستفاده از سادگی و اعتماد این زن کاری کرد که او هر چه بیشتر از شوهرش متنفر شود و به حرف‌های او اعتماد کند و به این ترتیب وی بالاخره توانست به خواسته شیطانی‌اش جامه عمل بپوشاند. گوهر که فریب حرف‌ها و وعده‌های سعید را خورده بود بالاخره بعد از چند ماه به خود آمد و دچار عذاب وجدان شد. نمی‌دانست باید چه کار کند. از یک طرف از ادامه این رابطه شیطانی دچار عذاب شده بود و از طرفی می‌ترسید شوهرش بفهمد و هر دوی آنها را بکشد. در این میان همسر سعید نیز کم‌کم به این رابطه مشکوک شده بود و کمتر به گوهر روی خوش نشان می‌داد.

 

اما یک روز بالاخره گوهر دل به دریا زد و همه ماجرا را به شوهرش گفت. اما طوری وانمود کرد که سعید به زور او را مورد آزار و اذیت قرار داده است. بشیر که از شدت خشم و ناراحتی فریاد می‌کشید و به در و دیوار مشت می‌کوبید نقشه انتقام از سعید را طراحی کرد. همان شب با سعید تماس گرفت و او را به خانه‌اش دعوت کرد. وقتی مرد جوان به خانه‌اش آمد دقایقی بعد از پشت به او حمله کرد و با وارد کردن ضربه‌های پی در پی چاقو او را به قتل رساند بعد هم برای اطمینان از مرگش با روسری وی را خفه کرد.

 

بشیر سپس رو به گوهر کرد و گفت: باید جسد را در انباری مخفی کنیم تا خیابان‌ها خلوت شود بعد او را به بیابان برده و دفنش کنیم. تو هم کنارش بمان تا کسی متوجه ماجرا نشود.

 

حالا چهار ساعت از این جنایت گذشته بود. گوهر کنار جسد، هراسان و وحشت زده به خود می‌لرزید. دقایقی پس از تماس تلفنی گوهر، شوهرش وارد انباری شد و جسد را داخل گونی بسته‌بندی کرد و با خود برد.

 

چند روز بعد با شکایت همسر سعید پرونده‌ای در اداره آگاهی گشوده شد. تحقیقات پلیسی خیلی زود کارآگاهان را به خانه بشیر و گوهر رساند. در حالی که همه شواهد علیه این زوج بود بالاخره گوهر لب به اعتراف گشود و راز قتل سعید را فاش کرد.

 

به این ترتیب هر دو نفر بازداشت شدند و پرونده آنها برای رسیدگی و محاکمه به دادگاه کیفری فرستاده شد.

جام جم

]]>