تبلیغات
اخبار حوادث - مطالب تیر 1396
اخبار حوادث
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ :اخبار حوادث
مطالب اخیر
نویسندگان

دخترجوان وقتی از فرمانروایی های برادر نوجوانش خسته شد از خانه شلن فرار کرد و...

برادرم از من کوچکـــــتر است اما آنقدر اختیار به او داده‌اند که حتی پدر و مادرم هم بدون اجازه‌اش کاری نمی‌کنند. فضای خانه برایم غیرقابل تحمل است. برای فرار از همین شرایط هم با کلی التماس از پدرم و پنهان از برادرم سر کار رفتم. اما...


نامش «شیرین» بود. این را در فرمی که همراهش آورده بود نوشته بود. مضطرب و نگران به نظرمی رسید. با اینکه در اتاق بسته بود و بجز من و خودش کسی آنجا نبود اما مدام با نگاه‌های هراسانش همه جا را می‌پایید. به او اطمینان دادم که آنجا کسی مزاحمش نمی‌شود. کمی به حرف هایم گوش داد و با اندکی مکث شروع به صحبت کرد: «از وقتی دیپلم گرفته‌ام کارم شده خانه نشینی و چشم به در دوختن تا اینکه خواستگاری زنگ خانه را بزند و مرا به خانه بخت ببرد، اما خب در این چند سال هر کسی که آمد یا من نخواستم یا برادر کوچکترم به جای پدرم او را رد کرد. بیکاری، عذابم می‌داد و از همه بدتر رفتارهای برادرم بود. او به جای من تصمیم می‌گرفت، فکر می‌کرد و خروج من از خانه بدون اجازه او ممکن نبود. پدرم یک بار هم دست روی من بلند نکرده اما برادرم...

بدبختی من این است که پدر و مادرم هم از او حساب می‌برند یا به قول خودشان احترامش را نگه می‌دارند. این شرایط هر روز برایم آزاردهنده‌تر می‌شد. با خودم فکر کردم شاید اگر سرکار بروم کمی مشغول شده و ذهنم آزاد شود. به همین دلیل با کلی التماس و خواهش از پدرم موافقت او را گرفتم اما تنها به این شرط که برادرم متوجه نشود.بالاخره با کلی این در و آن در زدن توانستم در شرکتی به عنوان بازاریاباستخدام شوم. حقوقش زیاد نبود درعین حال کار پردردسری بود اما همین که مجبور نبودم از صبح تا بعدازظهر در و دیوار خانه را نگاه کنم برایم کافی بود.به همین خاطر انگیزه زیادی داشتم و با جان و دل کار می‌کردم.

همه چیز خیلی خوب بود. تا اینکه با شروین آشنا شدم. او دانشجو بود و یک سال از من بزرگتر. اما پسر خوب و قابل اعتمادی بود. کم کم رابطه‌مان نزدیک تر شد و بجز قرارهای تلفنی با هم بیرون هم می‌رفتیم. آنقدر به این رابطه وابسته شده بودم که روز و شبم در خیال زندگی رؤیایی با شروین خلاصه می‌شد، اما باز هم برادرم همه چیز را به هم زد! یک روز که با شروین در خیابان قدم می‌زدم ناگهان برادرم جلوی ما ظاهر شد. نمی‌توانم حالم را توصیف کنم. خشکم زده بود. نه می‌توانستم فرار کنم و نه قدرت حرف زدن داشتم. دیگر نمی‌دانم چه شد. فقط فحش و مشت و لگد بود که روی سرم آوار شد. بعد هم با کلی آبروریزی مرا به خانه کشاند و در اتاقم زندانی‌ام کرد. آنقدر که از پدر و مادرم عصبانی هستم از برادرم نیستم. او نوجوان است و آنقدر به او پر و بال داده‌اند که حتی پدرم هم جرأت نه گفتن به او را ندارد. وقتی این اتفاق افتاد و فهمیدم هیچ‌کس در خانه برای من ارزشی قائل نیست تصمیم‌ام را گرفتم و از خانه فرار کردم.حالاهم نمی‌دانم کجا بروم اما دیگر حاضر نیستم به خانه جهنمی برگردم. خواهش می‌کنم کمکم کنید...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 9 تیر 1396

برق نگاه نگار منجر به فروپاشی زندگی مرد 40 ساله شد.

گروه حوادث Accidents رکنا، مردی 40 ساله با حالتی آشفته وارد اتاق مشاوره شد در خصوص علت مراجعه اش گفت: من همسرم را خیلی دوست دارم، اما نمی دانم چرا این کار را کردم و چطور شد که فریب نگاه آن دختر را خوردم و به طرفش رفتم اما حالا از اشتباهی کردم پشیمانم و  می خواهم جبران کنم. اما همسرم به هیچ وجه حاضر نیست دوباره با من زندگی کند.
او ادامه داد: تقریباً یک ماه پیش بود که یکی از دوستان همسرم ما را به میهمانی دعوت کرده بود من و همسرم هم در این میهمانی شرکت کردیم، میهمانی بیشتر شبیه پارتی بود و افراد حاضر هم پوشش و آرایش مناسبی نداشتند، من برای اینکه از آن محیط فاصله بگیرم در راهروی سالن به تابلوی نقاشی خیره شدم چند دقیقه نگذشته بود که ناگهان متوجه نگاه هوس آلود یکی از دوستان همسرم به طرف خودم شدم، برق نگاهش مرا مجذوب خودش کرد، کمی به اطراف خودم نگاه کردم و وقتی دیدم همسرم حواسش به دوستانش است به طرف دوستش رفتم، نگار به من ابراز علاقه کرد و در همان نگاه اول گفت که از من خوشش آمده و می خواهد با من ارتباط داشته باشد و بعد هم شماره تماسش را به من داد، من هم که از همه چیز بی خبر بودم ، شماره را گرفتم و فردای آن روز با خوشحالی به او زنگ زدم و قرار ملاقات گذاشتم، نگار دختر جوان و پرهیجانی بود و کارهائی می کرد که من در تمام سال های زندگی با سوسن انتظار داشتم انجام دهد. 
بعد از چند بار ملاقات با اصرار من با هم به کیش رفتیم و به همسرم گفتم که یک ماموریت کاری برایم پیش آمده است و یک هفته دیگر می آیم، آن یک هفته، شیرین ترین لحظات زندگی عمرم بود اما غافل از اینکه نگار برای من دامی پهن کرده بود تازندگیم را از بپاشد. 
بعد از پایان آن هفته، به خانه رفتم ولی سوسن نبود، خیلی نگران شدم خواستم به جائی زنگ بزنم که کاغذی روی تلفن توجهم را جلب کرد وقتی آن را برداشتم دیدم رویش نوشته، به خاطر خیانتی که به من کردی از تو متنفرم و دیگر نمی خواهم تو را ببینم، من در این 10 سالی که با تو زندگی کردم چه چیزی برایت کم گذاشتم نامرد !!! 
حسابی گیج شده بودم ، نمی دانستم همسرم از کجا باخبر شده بود هرچه به گوشی سوسن زنگ زدم جواب نمی داد، به نگار هم زنگ زدم اما او هم جوابگو نبود تا اینکه با خواهر همسرم تماس گرفتم و از او قضیه را جویا شدم که او همه چیز را برایم تعریف کرد و گفت که نگار ماجرای دوستی من با او همراه با عکس هایی که با هم گرفته ایم را به خواهرش ارسال کرده است. 
نمی دانم چرا نگار این کار و با چه انگیزه ای انجام داده و چرا می خواسته زندگی مرا به هم بزند؟!!! 
حالا فهمیده ام که در چه دامی افتاده بودم و خودم هم خبر نداشتم اما از کرده خودم پشیمانم و می خواهم که همسرم به زندگی برگردد و مرا ببخشد اما به منزل پدرش رفته و مهریه اش را هم به اجرا گذاشته و دیگر حاضر به برگشت به زندگی نیست.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 3 تیر 1396





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی