تبلیغات
اخبار حوادث - مطالب فروردین 1396
اخبار حوادث
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ :اخبار حوادث
مطالب اخیر
نویسندگان

غیاب فرشید بخاطر مشغله های کاری موجب شد تا رفته رفته برادرش جای او را بگیرد و نقش شوهر را برای همسرش ایفا کند.

به گزارش رکنا، در یک خانواده متوسط بزرگ شده و پس از دیپلم گرفتن به دلیل قبول نشدن در کنکور و چند سالی در پشت کنکور ماندن، سرانجام با فرشید که او نیز مانند خودم از جامعه ای نه چندان مرفه بود، برخلاف میل باطنیم به دلیل اصرارهای مکرر پدرم و مادرم مبنی بر همان طرز فکر همیشگی که دختر باید زود ازدواج کند وگرنه باید ترشیش را گرفت، ازدواج کرده و وارد دنیای ناخواسته ای شدم که چندان میل وارد شدن به آن را نداشتم.

دیگر چاره ای نبود، بنابراین پس از این ازدواج ناخواسته، پیوسته سعی کردم به اشکال مختلف از قبیل این که دارای همسر خوبی هستم و تا اندازه ای نیز با این درآمد بگیر و نگیر ساخت و ساز ساختمانیش یا به قول خودش بساز و بفروش، به دهانش می رسد، به خودم دلگرمی داده و سعی می کردم مدار زندگیم را بر اساس امید به آینده به پیش ببرم.
اما چه سود که به هر دری که زدم راه به جایی نبردم وهرگامی که برای گرم شدن فضای مه آلود زندگیم طی می کردم، همواره آب در هاونگ کوبیدن و به تمامی بی فایده بود.
فرشید پیوسته از این شهر به آن شهر در حال سفر بود ودر هرجایی که می توانست زمین می خرید و با دیگر همکارانش شروع به ساختن آن می کرد. گرچه مجبو ر بودم به دلیل موقعیت شغلی او گاهی مدت ها از او به دور باشم ولی چندان دوری او آسیبم نمی داد زیرا ما تنها از نظر جسمی با یکدیگر در ارتباط بودیم و از ابتدا روح از کالبد زندگی ما رخت بر بسته بود وبسان ساختمان هایی که همسرم می ساخت جنسش از سنگ و سیمان شده بود.
چند سالی گذشت تا در فراسوی گذشت زمان خدا فاطیما دخترم را به ما ارزانی داشت و من باز هم خود را برای اندک زمانی به خواب خرگوشی زده و به امور تربیتی فرزندم و نیازهای مختلف او سرگرم شده تا شاید روح گم گشته زندگی خود را بار دیگر دریافته و در بستر گرمابخش عاطفه های مهربانیش دلگرم بشوم.
روزها همچنان می گذشت و من هنوز در اندر خم کوچه های سرگردانی روز به روز از همسر و روند جاری زندگیم دورتر می شدم و فرشید نیز که شاید خود دریافته بود چندان علاقه ای به او ندارم چندان توجهی به من نداشت و به جای عشق ورزیدن به زندگی تنها سرگرم ساخت و ساز آسمان خراش های بی انتهای خود بود.
در غیاب و نبود فرشید، در بیشتر اوقات این سهیل برادر او که دانشجو و مجرد بود که گاهی به من و برادر زاده اش سری می زد و در برخی از موارد که دخترم بیتابی می کرد ما را با خود به سینما وسایر مراکز تفریحی و گردشی می برد و و همسرم نیز خود از این موضوع با خبر بود و چندان بدش هم نمی آمد که از انجام تکالیفش در قبال خانواده خود شانه خالی کرده و خود را به کوچه های ندیدن و نفهمیدن سراب گونه بزند.
روزها به سرعت در حال عبور از زندگی ناخوشایند من بودند که ناباورانه از نوع نگاه ها و رفتار سهیل دریافتم که او به من علاقمند است و پنداری که چندان بی رغبت نیست که در نبود برادرش، جای خالی او را برای من پر کرده و نقش همسر نداشته ام را برایم بازی کند.
او چندین بار حضوری وغیر حضوری سعی کرد به من بفهماند که باید با او رابطه داشته باشم و من که مدتی بود در شک و تردید رابطه ای پنهانی با او به سر می بردم، سرانجام دل به سرابی دیگر زدم و با او رابطه پنهانی و ویرانگر خود را آغاز کردم.
رفته رفته حس کردم که گویی این بار حسی دیگر به سراغم آمده و در وجودم طنین عشق و محبت به سهیل را طنین انداز کرده است.
دیگر ارتباطم با سهیل بسیار صمیمی و گرم شده بود تا جایی که از هر فرصتی و نبود همسرم سعی می کردیم بیشترین استفاده را کرده و روزها را در کنار یکدیگر بگذرانیم و فکر می کردم چون اغلب بستگان نیز به مانند دیگران فکر می کنند که او به دلیل نبود برادرش با ما در ارتباط است و سعی می کند جای خالی برادرش را در نبود او برای ما پر کند، کسی هرگز به رابطه نامشروع و پنهانی من و سهیل، هرگز پی نخواهد برد و من می توانم هر آنچه را که در مسیر زندگی با همسرم از دست داده بودند در روزهای با او بودن بار دیگر یافته و در آن سوی آسمان خوشبختی با رویاها و آرزوهای زیبایم.


در گذشت زمان چندان درنگی حاصل نمی شد و من خود را به عشق سهیل سرگرم و همسرم نیز که شاید از فضای مه آلود زندگیش خسته شده بود، دل به اعتیاد داده و به تدریج خود را غوطه ور در گرداب مصرف غول آسای مواد مخدر می دید.
دریغ و هزار افسوس که مصرف مواد چه بلای خانمان سوزی است باور پذیر نبود ولی فرشید چنان در سراب مصرف مواد مخدر گرفتار شده که کارش از ساخت وساز به مسافر کشی با ماشینی اوراقتر از خودش رسید و چوب حراج را به تمامی به داشته های زندگی خود زد.
من شاید از سخت تر شدن شرایط زندگیم از نظر مادی اندکی در مضیقه قرار گرفته بودم ولی چندان از اعتیاد همسرم ناراحت نبودم زیرا می دانستم هر اندازه که او در افیون مصرف مواد مخدر فرو رود، من خواهم توانست به آسانی و با فراغ بال بیشتری دلدادگی های خود را با سهیل تقسیم کنم.
گویی گذشت زمان دیگر وجود فرشید را که اکنون چندین بار سابقه زندان وانجام کارهای خلاف را نیز در کوله بار ننگین خود داشت، برایم غیر قابل تحمل کرده بود تا جایی که سعی کردم به هر ترفندی شده سهیل را طعمه خود قرار داده و برای از بین بردن فرشید و رهایی از دست او و رسیدن به سهیل، نقشه ای بکشم، نقشه ای که هرگز در بستر افکار هوس آلود، دیگر چندان به این نمی اندیشیدم که چه فرجامی را برای من و دخترم به ارمغان خواهد اورد.
آری، به سهیل پیشنهاد دادم که اگر علاقمند است که از این نقشه های عروسکی رها شده و برای همیشه در زیر یک سقف با یکدیگر زندگی کنیم، بهتر است وجود برادرش را از صفحه روزگار پاک کند.
سهیل در ابتدا این پیشنهاد من برایش غیر قابل هضم بود و به هیچ عنوان حاضر نبود که تن به کشتن برادرش بدهد اما امان از هوای نفس امارّه که او را نیز به زانو درآورد، تا جایی که من توانستم سرانجام با ترفندهای مختلف، او را به کشتن برادرش راضی کنم.
شبی دخترم فاطیما را بر داشته و به خانه پدرم رفتم و با سهیل نیز از قبل هماهنگ کردم که در نبود من از فرصت نهایت استفاده را کرده و کار را تمام کند، سهیل بیچاره نیز که در برابر عشق هوس آلود من، مدت ها بود که سخت به زانو درآمده بود، آمپول هوا را در رگ های دور از احساس برادرش جاری کرده و پس از آن او را در باغی در اطراف حومه شهرشان دفن کرده بود.
دیری نگذشت که پس از آن که خبر فقدان فرشید در کوچه های شهر پیچید و همگان از فقدان او با خبر شدن، پلیس توانست با سرنخ هایی که از روابط نابه هنجار من وسهیل بدست آورد، هر دوی ما را دستگیر کرده وطبل هوس آلود رسوایی ما در سراسر گیتی طنین انداز و نفرین دوست و غریبه به سوی ما روانه شد.
اکنون دیر زمانیست که هر دوی ما در پشت میله های زندان روز گار تلخ و گناه آلود خود را سپری کرده و در حسرت های بی انتها تنها چشم به آینده مبهم خود دوخته و روزی هزاران بار در درون ناخودآگاه وجدان خود، به محاکمه افکار پلیدمان می اندیشیم که چرا در نامنتهای هوس های پی در پی، تمامی پل های آینده را خراب و دیگران را نیز به اجبار با این گناه نابخشودنی به بازی گرفتیم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 25 فروردین 1396

زن جوان برای آموزش خطرات دوستی‌های مجازی و پیامدهای هولناک آنها برای نوجوانان، سناریویی وحشت‌آور طراحی کرد و پسرش را در قراری اینترنتی به خانه دو متجاوز تقلبی کشاند.

 

در این فیلم که در شبکه‌های مجازی منتشر شده و ملیت خانواده هم مشخص نیست، توماس 12 ساله پس از اینکه از طریق اینترنت، با پیام دوستی دختری 15 ساله روبه‌رو شد پس از چندساعت مکاتبه مجازی با او قرار ملاقات گذاشت.

دختر نوجوان که همان مادر پسرک بود اصرار کرد که توماس به خانه‌اش بیاید و پسر 12 ساله هم که اعتماد کرده بود، پذیرفت. اما در خانه، دو مرد خشن در انتظار توماس بودند و راه فراری هم وجود نداشت. این دو نفر به سمت پسر نوجوان حمله کردند و پس از اینکه بشدت او را ترساندند، عقب رفتند و مادر پسرک وارد صحنه شد و با در آغوش کشیدن پسر هراسان و گریانش، به او توصیه کرد که هرگز در این فضا نمی‌توان به کسی اعتماد کرد. این فیلم در شبکه‌های اجتماعی با موافقان و مخالفان بسیاری روبه‌رو شده است.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 6 فروردین 1396

دختر فیلمبردار وقتی به مراسم جشن تولدی دعوت شد، پای در خلوتگاه دو شیطان گذاشت.

روزهای پایانی سال بود که دختر جوانی با گریه خود را به کلانتری رساند و پرده از سرنوشت تلخ خود برداشت.

این دختر جوان که فیلمبردار جشن‌های عروسی و تولد است، با چهره‌ای آشفته و در حالی که صدایش می‌لرزید، به ماموران گفت: سال‌ها می‌شود که در حرفه فیلمبرداری مشغول هستم و به جشن‌های زیادی رفته‌ام و برای خودم در این کار حرفه‌ای شده‌ام.

وی افزود: چون می‌خواستم مشتریان بیشتری داشته باشم، بروشورهایی برای تبلیغات طراحی کردم و به داخل خانه‌ها انداختم و این کار باعث شده بود در کارم پیشرفت بیشتری کرده باشم.

دو روز قبل جوانی با من تماس گرفت و خواست از مراسم جشن تولدش فیلمبرداری کنم، پس از صحبت‌های تکمیلی درباره قراردادمان قرار شد فردای آن روز سراغم بیاید تا در مراسم‌شان شرکت کنم.

ساعت 5 عصر بود که دو جوان سوار پرایدی سراغم آمدند و چون به آنها اطمینان داشتم، همراه آنها سوار خودرو شدم.

دقایقی گذشت و آنها وارد پارکینگ خانه‌ای قدیمی شدند و من نیز که فکر می‌کردم مراسم در این خانه برگزار می‌شود، هیچ نگرانی‌ نداشتم.

هنوز دقایقی نگذشته بود که دو جوان در همان پارکینگ که پر از جعبه‌ بود و احتمال می‌دهم انبار باشد، با چاقو به سمتم آمدند. در آن لحظه بود که فهمیدم چه اشتباهی کرده‌ام. به آنها التماس کردم و اشک ریخته، اما اعتنایی نکردند و من را قربانی هدف شوم خود قرار دادند. هرچه فریاد زدم کسی صدایم را نشنید. من را به مرگ تهدید کردند و خواستند ساکت باشم.

دو جوان پس از اجرای نیت شوم‌شان در حالی که هوا تاریک شده بود، مرا در خیابانی خلوت از خودرو پیاده کرده و با سرعت پا به فرار گذاشتند.

وی افزود: در آن تاریکی شب نتوانستم شماره پلاک پراید آنها را یادداشت کنم و می‌خواهم که دو جوان شیطان‌صفت دستگیر شوند.

تیم تجسس پلیس با حساس بودن این سناریو خیلی زود وارد عمل شدند و در گام نخست به کمک دختر جوان توانستند خانه قدیمی را  شناسایی کنند.

در این مرحله ماموران با زیر نظر گرفتن این خانه که پارکینگش انبار پر از وسایل بود، توانستند یکی از دو جوان شیطان‌صفت را که «اصغر» نام دارد، دستگیر کنند.

اصغر قصد داشت خود را بی‌گناه معرفی کند، اما وقتی دختر فیلمبردار را پیش‌روی خود دید، ناچار لب به اعتراف گشود و همدستش «احمد» را معرفی کرد.

با اعترافات مرد شیطان‌صفت ماموران در اقدامی سریع و پیش از اینکه احمد از دستگیری همدستش باخبر شود، وی را دستگیر کردند.

احمد وقتی دید از سوی همدستش لو رفته لب به اعتراف باز کرد و پذیرفت با وی دختر فیلمبردار را فریب داده‌اند.

اصغر در بازجویی‌ها گفت: درخیابان بودم که دیدم این دختر جوان در حال انداختن بروشور داخل خانه‌ها و گذاشتن آن زیر برف‌پاک‌کن خودروها است، یکی از برگه‌ها را برداشتم و ماجرا را به دوستم گفتم. قرار گذاشتم وی را به بهانه داشتن جشن تولد به خلوتگاهی بکشیم. تصورمان این بود وی از ترس آبرو خطایی نکند، اما انگار اشتباه می‌کردیم. 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 6 فروردین 1396





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی