تبلیغات
اخبار حوادث
اخبار حوادث
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ :اخبار حوادث
مطالب اخیر
نویسندگان
آزار و اذیت دختر جوان در  آلاچیق  مزرعه + عکس

به گزارش رکنا، دختر 20 ساله ای که سوار تاکسی یک راننده قدیمی در شهر طنجه مراکش شده بود وقصد رفتن به خانه را داشت با تجاوز و حمله وحشیانه این راننده در میان راه مواجه شد.

راننده تاکسی پس از ربودن دختر جوان، او را به داخل آلاچیق یک مزارع خارج از شهر برد و  در تاریکی شب به او تجاوز کرد. 

دختر جوان که قصد فرار از دست راننده جانی را داشته در مسیر فرار از صخره ای سقوط می کند و از ناحیه سر و کمر آسیب جدی می بیند. در حال حاضر این دختر در بیمارستان بستری است و تلاش ها برای دستگیری راننده جنایتکار توسط دستگاه ها امنیتی ادامه دارد. 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 12 آبان 1395
پشیمانی افسانه و دوست پسرش مرا در اختیار پسران پولدار قرار می دادند / آنها مثل برده ، انواع بهره برداری را از من می بردند

در کلاس چهارم ابتدایی تحصیل می کردم که پدر و مادرم از یکدیگر جدا شدند.جدایی آن ها ضربه روحی بزرگی به من وارد کرد و دیگر مجبور به تحمّل شرایط بسیار سختی، در زندگی بودم.

در همین حال مادرم نیز بدون هیچگونه توجّهی به شرایط روحی سخت من، با مرد دیگری ازدواج کرد و به دنبال زندگی خودش رفت و به کلّی من را از صفحه زندگیش برای همیشه پاک کرد.

 

هنوز مدت کوتاهی از ازدواج مادرم نگذشته بود که پدرم نیز بار دیگر با دختر یکی از آشنایان ازدواج کرد و زندگی تازه ای را تشکیل داد.
 

 

من که تحمّل این دگرگونی ویرانگر و نابودی کانون خانواده ام رانداشتم، دچار افت شدید تحصیلی شدم و برای همیشه مدرسه و ادامه تحصیل را رها کردم و نزد پدربزرگ پدریم رفتم. اگر چه خانواده پدربزرگم خیلی به من ابراز محبت می کردند، اما هیچ چیزی نمی توانست جای خالی محبّت های پدر و مادرم را برایم پر کند و به قول معروف هر گلی بوی خود را داشت!

 

برای اینکه در روند زندگی دچار تکرار نشده و برای این که اندکی هم که شده از فضای پیر، فرتوت، یکنواخت وتکراری خانواده ای که در آن زندگی می کردم، دور شوم. گاه گاهی به دور از چشم پدر، به خانه خاله و دایی هایم می رفتم و با دختر خاله ها و دختر دایی ها چندی را به خوش گذرانی و سپری کردن روزگار نه چندان خوب و خوشایند خود،می گذراندم.

 

زمان همچنان می گذشت و با این که پدر و مادرمن هریک در حال ادامه دادن به زندگانی خود بودند و هریک دارای فرزندان دیگری شده بودند و در ظاهر با آرامش به زندگی خود ادامه می دادند، ولی برای من هیچگاه آرامشی نبود و به هر در که می زدم هیچگاه در خوشبختی به رویم گشوده نمی شد و درهیچ کجا و هیچ زمانی به آن احساس آرامشی که در کنار پدر و مادرم داشتم،نمی رسیدم و گویی آرامش اکسیر گمشده خوشبختی زندگانی من شده بود.

 

رفته رفته دیگر در حال سپری کردن هجدهمین بهار زندگانی خود بودم تا این که در یکی از همان روزهای بهاری هجده سالگی با یکی از دوستان هم محلی خود،به نام افسانه که او هم به مانند من فرزند طلاق بود و پس از جدایی والدینش از یکدیگر،به همراه پدرش،برخلاف میل باطنی خود با نامادریش که دل خوشی از او نیز نداشت ،زندگی می کرد دوست شده و در بیشتر اوقات با او به پارک می رفتیم و بدون هیچگونه هدفی روزهای گرانبهای زندگانی خود را،یکی پس از دیگری،به تاراج یغماگر پاییز روزگار، می سپردیم.

 

در یکی از همان روزها که به پارک رفته بودیم پسرک جوانی را دیدم که با افسانه در حال خوش و بش است، چند لحظه بعد افسانه او را که بنیامین نام داشت به من معرفی کرد و پس از تعریف و تمجید بسیار ازبنیامین گفت:او یکی از دوستان نزدیک دوست پسرش است که در حدود یک سالی است که با او دوست است و توانسته تا حدودی با این دوستی درد فراق مادرش را به فراموشی بسپرد.

 

پس از این آشنایی کوتاه و نابودگر بود که ارتباط من با بنیامین آغاز و رفته رفته بیشتر نیز شد و کشیدن سیگار و پس ازآن مصرف شیشه نیز تا حدودی برای من طبیعی شده بود و افسانه و بنیامین با سخنان بسیار زیبا و امید بخش خود، سخت توانسته بودند روی افکار من تأثیر بگذارند.

 

تا این که حدود چند ماه قبل، آنها من را به بهانه پیدا کردن شغلی مناسب به منزل یکی از دوستان دیگر خود به نام پیمان که به گفته آنان پدرش دارای چند شرکت خارجی بود،بردند.

 

مدتّی از حضورم در خانه پیمان به همراه افسانه و بنیامین نگذشته بود که با کشیدن سیگاری که پیمان به من تعارف کرد حس کردم سرم در حال گیج رفتن است و دیگر چیزی نفهمیدم تا این که پس ازچند ساعتی در حالی که چشمانم در برابر چشمان پر فریب افسانه و بنیامین درحال گشوده شدن بود، ناباورانه، متوجّه حماقت جبران ناپذیر خود شده و دریافتم که عفّت و پاکدامنی خود را برای همیشه از دست داده ام.

 

آنان با وقاحت تمام،در حالی که چشم در چشمان من دوخته بودند به من گفتند که مدتّی است که با فریب دختران طلاق، آنان را در اختیار پسران پول دار قرار می دهند تا مثل برده ، انواع بهره برداری خود را از آنان بنمایند.

 

باورش سخت بود، ولی،من نیز یکی از جدیدترین طعمه های این شیّادان دیو صفت بودم ،آنان من را تهدید کردند که اگرازبازی که برسرم در آورده اند، به پلیس چیزی بگویم، تصاویر مستهجن و نامشروع من را در شبکه های مجازی پخش خواهند کرد.

 

آری، اگرچه بعدها با بستری شدن من دربیمارستان اعصاب و روان و همچنین تکمیل تحقیقات جنایی،افسانه، بنیامین و پیمان، هرسه، یکی پس از دیگری، توسط پلیس دستگیر شده و به سزای اعمال گناه آلود و نابخشودنی خود که چیزی جز بازی کردن با یک عمر زندگی فرزندی که خود نقشی در تقدیری که در صفحه زندگیش رقم خورده بود،نداشت،رسیدند، ولی شاید اگر والدین من قبل از جدایی اندکی به سرنوشت من اندیشیده و نسبت به زندگی آینده من تنها اندکی حساس بودند،شاید هیچگاه چنین سرنوشت شومی را برای من به ارمغان نمی آوردند! به راستی گناه من در این تقدیر نانوشته چه بود! من که همواره در حسرت داشتن کانون خانواده ای گرم وموفّق، امیدم به نا امیدی انجامید و اینگونه قربانی هوس پست صفتان زمانه شدم!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 10 آبان 1395
رفت و آمدهای شرم آور شقایق 24 ساله به ویلا برای گرفتن فشار خون  پیرمرد ثروتمند + عکس

اوایل آبانماه سال جاری مرد 70 ساله ای با مراجعه به دادسرای امور جنایی تهران از ماجرای فرار از دست آدم ربایان خشن پرده برداشت.

این مرد ثروتمند به بازپرس آرش سیفی در شعبه چهارم دادسرای ناحیه 27 تهران گفت: چندی پیش دختر جوانی زنگ خانه ویلایی ام را به صدا در آورد و ادعا کرد که پرنده کاسکویش از خانه دوستش فرار کرده و روی درخت حیاط خانه ام نشسته است.

وقتی دختر جوان وارد حیاط خانه شد خیلی زود شروع به صحبت کرد و می گفت که دانشجوی پزشکی است و خیلی زود به وی اعتماد کردم و شماره تلفنش را به من داد تا اگر موفق به گرفتن پرنده اش شدم او را با خبر کنم.

در این ملاقات دختر جوان شماره ام را نیز گرفت و از همان شب تماس های تلفنی ما شروع شد و چند بار برای گرفتن فشار خونم به خانه ام آمد و هر روز به او بیشتر اطمینان می کردم تا اینکه از من خواست برای شام با هم به یک رستوران برویم.

سهراب افزود: 2 بار سوار بر خودروی آژانسی که دختر جوان را به جلوی در خانه آورده بود شدم و با هم به رستوران رفتیم.

در سومین قرار شام بود که تا یک قدمی مرگ پیش رفتم، آن شب وقتی سوار خودرو شدم تا به سمت رستوران برویم شقایق با 2 مرد جوان که یکی از آنها همان راننده آژانس بود مشاهده کردم اما هیچ شکی نکردم و زمانیکه سوار بر خودرو شدم شقایق که پشت فرمان بود مسیرش را به سمت اتوبان کرج تغییر داد و تا درباره تغییر مسیر سوال کردم راننده همیشگی آژانس با مرد غریبه مرا به باد کتک گرفتند و پس از چند ساعت وارد یک ویلا شدیم.

آنها پس از کتک زدنم، مرا روی یک تخت بستند و روی کمرم اسید ریختند واز شدت درد و سوزش بیهوش شدم.

وقتی به هوش آمدم دیدم که شقایق و راننده آژآنش که کیوان نام داشت در باغ نیستند و خشایار که به عنوان نگهبان بالای سرم نشسته است و از او التماس کردم که دست و پاهایم را باز کند و پیشنهاد دادم اگر جانم را نجات دهد پول زیادی در اختیارش قرار می دهم.

خشایار دلش به حالم سوخت و وقتی پیشنهادم را شنید دست و پاهایم را باز کرد و در حالی که از شدت درد و سوختگی اسید به سختی راه می رفتم به خیابان رفتم و با گرفتن ماشین به صورت دربستی به تهران بازگشتم.

وی ادامه داد: زمانیکه به هوش آمدم دیدم که روی انگشت دستم آثار جوهر وجود دارد و احتمال می دهم آدم رباها از اثر انگشت من برای به نام کردن اموالم استفاده کردند.

بدین ترتیب تیمی ازماموران اداره 11 پلیس  آگاهی تهران برای دستگیری شقایق 24 ساله وارد عمل شدند و خیلی زود این دختر جوان دستگیر شد.

شقایق که ادعا می کرد که غریق نجات و دانشجوی دکتری است در اعترافات ابتدایی به کارآگاهان گفت: 2 ماه پیش در خانه دوستم بودم که پرنده سخنگویم به خانه ویلایی سهراب فرار کرد و وقتی برای گرفتن پرنده ام به در خانه مرد ثروتمند رفتم با هم آشنا شدیم و حتی چند بار پیشنهاد دوستی را مطرح کرد اما من نمی خواستم با او ارتباط داشته باشم و تنها برای گرفتن پرنده ام با او آشنا شدم.

وی افزود: قصد داشتم یک مراسم تولد برای خواهرم بگیرم به همین خاطر یک خانه ویلایی در منطقه کرج اجاره کردم و سهراب وقتی فهمید خانه ویلایی مشکل برقی دارد پذیرفت تا برای کمک به باغ بیاید و به همین خاطر سوار بر خودروی آژانس به سمت کرج حرکت کردیم.

داخل پمپ بنزین کرج بودیم که من برای خرید از خودرو پیاده شدم و راننده نیز سرگرم بنزین زدن بود وقتی به سمت خودرو برگشتم دیدم که سهراب نیست و از راننده شنیدم که او از خودرو پیاده شده و فرار کرده است و تازه فهمیدم کارت های بانکی ام نیست و او چون به جواب خواستگاری اش جواب منفی داده ام این ادعا را مطرح کرده و هیچ آدم ربایی در کار نیست.

شقایق برای تحقیقات بیشتر به دستور بازپرس پرونده در اختیار ماموران پلیس آگاهی تهران قرار گرفت و تحقیقات برای دستگیری خشایار و کیوان کلید زده شد و ماموران با اقدامات فنی و پلیسی موفق به دستگیری این 2 متهم شدند و آنها در همان بازجویی های ابتدایی ادعا کردند که سناریوی آدم ربایی و اسید پاشی کار شقایق بوده و او طراح این ماجرا است.

شقایق که راهی جز اعتراف نداشت پرده از راز آدم ربایی اش برداشت اما اصرار داشت که روی سهراب اسیدی ریخته نشده است.

شقایق پس از اعترافاتش گفت: چندی پیش از طریق نامزدم دوستم که در یک بنگاه املاک مسکن کار می کند شنیدم که پیرمرد ثروتمندی قصد اجاره دادن خانه ویلایی اش در شمال تهران دارد و چند باری هم برای او مشتری برده است و اردلان از من خواست تا با سهراب که تاحالا ندیده بودمش طرح دوستی بریزم تا اردلان بتواند راحت وارد خانه اش شود و نقشه اش را به اجرا برساند.

اردلان ادعا کرده بود که می خواهد برای رسیدن به سرمایه میلیاردی مرد ثروتمند نیاز به اثر انگشت او را دارد و می گفت که حاضر است برای رسیدن به اثر انگشت سهراب انگشتش را قطع کند.

اردلان بهانه پرنده کاسکو را طراحی کرد و در همان ابتدا موفق شدم با سهراب طرح دوستی بریزم و تصمیم داشتیم بعد از مدتی به سهراب مواد مخدر  بدهم که آلزایمر بگیرد و مدارکش را برای ما امضا کند.

وی گفت: وقتی دیدم از این ماجرا سهم کمی به من می رسد تصمیم گرفتم خودم دست به این کار بزنم و دو ماه بود که نقشه را کشیده بودیم اما وسط کار ترسیدم و پشیمان شدم و کار اخاذی و آدم ربایی مان با کیوان و خشایار نیمه کاره رها کردیم.

شقایق ادامه داد: شب حادثه با سهراب سوار بر خودرو شدیم و به سمت ویلا رفتیم اما در مسیر پشیمان شدیم و وقتی به نزدیکی ویلا رسیدیم من و کیوان از خودرو پیاده شدیم تا ویلا بگیریم که ناگهان خشایار و سهراب پا به فرار گذاشتند.

به بهانه شام خوردن سهراب را سوار ماشین کردیم و به طرح ویلا رفتیم. اما در راه پشیمان شدیم، زمانی که به نزدیکی ویلا رسیدیم من و کیوان از ماشین پیاده شدیم تا ویلا بگیریم که یک دفعه متوجه صدای گاز ماشین شدیم. زمانی که برگشتیم دیدیم که خشایار ماشین را برداشته و سهراب را فراری داده است.

دختر جوان که ادعا می کند که دانشجوی پزشکی نیست و حرفهای روز نخست دستگیری اش دروغ بوده گفت: ما به سهراب هیچ آسیبی نرساندیم و فکر نمی کردم پس از این ماجرا دستمان رو شود چون از کار خودمان پشیمان شده بودیم.

بنا به این گزارش، 3 متهم پرونده برای تحقیقات بیشتر به دستور بازپرس آرش سیفی در اختیار ماموران اداره 11 پلیس آگاهی تهران قرار دارند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 8 آبان 1395


( کل صفحات : 30 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی